افسانه هاي محبت

برای صادق

نوشته‌شده توسط nashenakhte

يه دوست خوب به اسم صادق که وبلاگ نويسه تو وبلاگش پيشنهاد داده بود شب يلدا براش فال حافظ بگيريم اونم به نيت ما فال بگيره و بياد توي کامنت دوني وبلاگ بنويسه حالا من نيت کردم و منتظرم بياد اميدوارم که به قولش عمل کنه حتي اگه به خاطر مشغله زياد يا هر چيز ديگه نتونه بياد من تاراحت نمي شم چون پيشنهاد اون باعث شد برم به حال و هواي چند وقت قبل که حافظ مدام تو دستم بود و من متوجه شدم اي بابا چقدر از حافظ دور افتادم و به اين فکر مي کنم يه غريبه چقدر راحت با يه صحبت ساده مي تونه دل آدم رو شاد کنه و يکي که فکر مي کردي دوستته چقدر ساده مي تونه با حرف هاش و توهين هاش تو رو زير سوال ببره و اجازه دفاع هم بهت نده فکر کردم اين طوري از صادق تشکر کنم(به خاطر چند لحظه آرامشي که براي من ايجاد کرد و خيلي تجربه ها که بيادم اورد) هر چند که توکامنتدوني وبلاگش هم براش پيام تشکر گذاشتم
البته این پست مال یک شنیه یود که امروز پست می شه

 

یک هفته دوندگی

نوشته‌شده توسط nashenakhte

شنبه 26 آذر

مادر بزرگ رو بستری کردند . صبح مامان پیشش بود عصرمن جام رو با مامان عوض کردم

یک شنبه 27 آذر

صبح ساعت شش از بیمارستان اومدم خونه سه ساعت خوابیدم و رفتم دانشگاه کلاس سیستم عامل تشکیل نشد . بچه ها زنگ زدن به استاد که نیاد و امتحان هم نگیره اونم پذیرفت . منم از اونجا حدودا ساعت سه بعد از ظهر مستقیم اومدم بیمارستان در حالیکه همه دوستام رفتن آکواریوم نگاه کنند امروز عملش کرده بودند و یه باتری جدید براش گذاشتن حقیقت اینکه از 17 سال پیش به این طرف قلب مادربزرگ من درست کار نمی کنه و یه شارژر اون جا هست که به جای قلب کار می کنه حالا عمر شارژرتموم شده و یه شارژر جدید براش گذاشتن

دوشنبه 28 آذر


صبح ساعت 7 از بیمارستان اومدم خونه بخوابم ساعت 9 یا 10 خاله زنگ زد مادر رو مرخص کردند . عجب عمل کشکی تو 24 ساعت بیمار رو مرخص می کنن . عوض کردن دکور خونه بخاطر اینکه مادر بزرگ تو این مدتی که اینجاست راحت باشه سه چهار ساعتی طول کشید . کار ماتموم شد که دایی و خاله مادر رو از بیمارستان آوردند .


سه شنبه 29 آذر


صبح تو سه ساعت 130 صفحه شبکه رو یه دور کردم . تو دانشگاه رو دسته صندلی اتاق 106 که کلاسهای این استاد همیشه اونجا هستش بعضی از تعریف ها رو که حفظ نبودم نوشتم .یکی از همکلاسی هام که این خیانت بزرگ تاریخ رو شاهد بود و خود ش استاد این جور خیانت هاست گفت : روزی که خانم ناشناخته دست به همچین کاری بزنه امام زمان باید ظهور کنه.!!!پنج دقیقه به شروع امتحان باسیاست اومد توکلاس شبیه کسی که فتح عظیمی کرده باشه کیف خودش و ساده دل رو برداشت و رفت ؛ فهمیدم هر خبری هست هست اومدم تو سالن دیدم چشمتون روز بد نبینه آقا داره صندلی ها رو از کلاس 101 میاره بیروم و جایگاه امتحان رو به اونجا منتقل کرده . فهمیدم که باز رفتن و زیراب مارو زدن برگشتم مثل بچه آدم هر چی که رو صندلی نوشته بودم مهم ترها ش رو دوباره توی کاغذ یادداشت کردم تا این بی جنبه ها باشن یه بار دیگه منو لو بدن .اونوقت رفتم سر کلاس اما ای دریغ همه صندلی ها پر شده هر چی نگاه می کنم صندلی خالی نیست که من بشینم جز اونی که جلو در کلاسه ناچار بر گشتم سزاغ اون صندلی که صدایی اومد ,صدای فرشته نجاتم بود که میگفت : خانم ناشناخته براتون جا نگه داشتم . این لحظه قیافه یه بنده خدایی دیدن داشت که از تعجب داشت شاخ در می اورد .سر جلسه هم که معلومه جنتلمن ما سه نا سوال رو به من رسوند من هم با جواب چند تا سوال و باز گذاشتن برگه تا ایشون هر چقدر دلشون می خواد کپی برداری بکنن از خچالتشون در اومدم .

اما برگشتن به خونه مکافات دیگه ای بود . وارد شدم خوانواده دایی به همراه دختر و دامادشون و نوه بسبار شلوغشون اومده بودن عیادت مادر بزرگ بعدش دختر دایی مامانم با شوهرش اومد بعد از اونها هم دختر دایی دیگم با شوهرش اومد و این جماعت شام تشریف داشتن و خواهر من هم در این گونه مواقع بهانه همیشگی یعنی درس را پیش می کشه و از زیر کار در میره بگذریم از اینکه تو این گیر و ویر تلفن هی زنگ می زنه و خاله ها و دایی هام اند که می خوان حال مادرشون رو بپرسن



چهار شنبه 30 آذر


رفتم دانشگاه از اونجا هم به بیمارستان مسئول قسمتی که من کار داشتم نبود دست از پا دراز تر برگشتم عصر عمه و دایی اومدن خونه ما دیدن مادر بزرگ


پنج شنبه 1 دی


صبح رفتم بیمارستان پرونده های مادربزرگم رو بگیرم . مسئولش نیست نزدیکیهای ظهر کارم راه افتاده میام بیرون منتظر تاکسی ام که بایدقیافه اون دو تا بشر .... رو ببینم .

میرم اون جایی که گوشی موبایل رو ازش خریدم شاید دفترچه فارسیش رو اورده باشه اما ای دریغ هنوز نیومده. مدارک مادر بزرگ رو همون جا فراموش می کنم

از موبایل فروشی رفتم یه آموزشکده برای آموزش دوره های تخصصی اما قیمت ها سرسام آور بود کمترینش صد هزار تومن بود تا ششصد و هفتصد هزار تومن و تاریخ شروعش هم آخر دی ماه که باز هم به درد من نمی خوره حتی اگه مسئله اولش رو با کمک مامان و بابا حل کنم . این یکی رو بی خیال شدم و برگشتم خونه


جمعه 2 دی


بعد از ظهر مامان وخاله رفتن حرم زیارت آخه خاله دلش می خواد یه نماز صبح و یه نماز مغرب و عشاء رو تو حرم بخونه . محمد –پسر خاله- زنگ زد بعدش بلافاصله زنگ تلفن به صدا در اومد !!به شماره نگاه کردم همینکه پنج تا شماره اولش مثل خونه محمد بود فکر کردم یادش رفته چیزی رو بگه .گوشی رو برداشتم محمد نبود ! یه مرد جون خیلی مودب و رسمی

...اون : سلام منزل آقای

من : بله بفرمایین

اون : من حامد هستم

من : واااااااااااااااای حامد چطوری ؟

اون : ناشناخته خودتی ؟

من : آره مشتاق دیدار , چه خبر ؟ خانومت خوبه

....اون:

... : من

.خلاصه یه نیم ساعتی این مکالمه ادامه داشت


شنبه 3 دی


که دارم تایپ می کنم

 

روزانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

یک هفته تمام در گیر انجام کارهای جشنواره بودم . البته کارگروهی بود و همه زحمت کشیدن ولی فشار کار خیلی خیلی زیاد بود و من همچین تجربه ای نداشتم .به هر حال جشنواره برگزار شد و رفت تا سال دیگه اما از روز شنبه باز باید برم بیمارستان به خاطر اینکه عمل مادر بزرگم روز یک شنبه انجام می شه .
این دوتا آهنگ جدید نیما خیلی خوشگلند مریم پاییزی از آلبو مریم پاییزی و یک آهنگ دیگه از همین آلبوم که کی گه عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه
توصیه میکنم این آلبوم رو حتما تهیه کنید
ویرایش شده شش صبح شنبه 3 آذر

 

من دیوانه و ما که دیوانه شدیم

نوشته‌شده توسط nashenakhte

نمی دونم چرا این طوری میشه
چرا همه چی خراب می شه
چرا
...
هیچکسی مسئول نیست , درحالیکه همه مسئولند
بابای امید تو اون هواپیمای لعنتی بود
متاسفم برای امید
برای تمام کسانی که عزیزاشون رو از دست دادند
برای تمام ایرانی ها
انسانها یی که باید شاهد این گونه حوادث باشند
فقط به خاطر یه اشتباه که سالها قبل کردند . و انگار هیچ طوری قابل جبران نیست

 

یک هفته

نوشته‌شده توسط nashenakhte

گزارش یک شنبه مادر بزرگم رو بردیم خونه دایی اینا . دوشنبه ساعت شش صبح مامان برای انجام کار ها و هماهنگی با بیمارستان رفت و ساعت 12 برگشت ساعت یک با هم رفتیم دنیالش تا ساعت ده شب سه تایی با هم بودیم . خیلی خوش گذشت مدتها بود این طوری (سه تایی) با هم تنها نبودیم

خلاصه بگم این هفته بیشتر توی بیمارستان بودم .تا توخونه . روز پنج شنبه هم اداره رفتم که ماشاالله کامپیوتر هاشون ویروسی بود و من با پنج تا آنتی ویروس رو چک کردم تا آخرش یکی جواب داد ( امان از دست ویروس نویس ها ی ایرانی که انتی ویروس هم ندارند ) عصر پنج هم جشن دانشجویی بود و من تو راه رفتن به جشن به عاطفه زنگ زدم تمام مدت با هاش حرف زدم بعدش هم جشن و اهدای جوایز به شاگرد های ممتاز که قصه اش طولانیه

 

دیروز و امروز

نوشته‌شده توسط nashenakhte

دیروز کنکور دانشگگاه آزاد برگزار شد . منم رفتم و یک گند بزرگ دیگه تو تاریخ به جا گذاشتم البته با توجه به اینکه من هیچی درس نخونده بودم و همه اطلاعاتم مربوط می شد به این درسهایی که در طول هر ترم می خوندم امتحان خوبی یود
روز پنج شنبه هم یک موبایل جدید خریدم
همونی که همکلاسی های مهربونم پیشنهاد داده بودند,
sony ericddon k750i
واقعا که چیز خوبی لنز دوربینش دو مگا پیکسل هستش کیفیت صدا که دیگه تگو محشره

 

!!راست می گفت

نوشته‌شده توسط nashenakhte


می گويد: مواظب باش! نگذار به تو علاقه مند بشود! خنده ات می گيرد. با تعجب می پرسی: چرا من؟ او بايد مراقب خودش باشد.اين مشکل من نيست. می گويد: خلاصه! اين جور آدم ها هميشه با خواهر برادری شروع می کنند و آخر سر تو می مانی و هزار جور دردسر! طوری رفتار کن که ديگر.... و تو می مانی توی چند تا نقطه ی انتهای جمله اش. و تو می مانی توی کار زندگی. می مانی توی کار سرنوشت و روابط. با خودت می گويی که چقدر سخت می شود يک دوستيِ سالم را خالی از هر گونه فکر و حرف حفظ کرد.

 

روح بزرگ

نوشته‌شده توسط nashenakhte

آدم باید روح بزرگی داشته‌باشد برای شنیدن درد‌های یک دوست و دفن کردن شنیده‌ها در دل خود.. اکثر آدم‌ها روح‌شان کوچک است.. روزی نه چندان دور، درد‌هایت را بر صورتت استفراغ می‌کنند.. دفن کردن درد در دل خود ساده‌تر است تا زدودن استفراغ دیگران.

 

به یاد منوچهر آتشی

نوشته‌شده توسط nashenakhte

نفرين
اين شب خالي را ، اي لب ناميمون ورد
از هراسي همه رگ فرسا كن سرشارش
ساقه ي نازك وسيراب گل رؤيا را
انتظار تبر حادثه اي بگمارش
----------------------------

 

خط سفید وسط خیابون

نوشته‌شده توسط nashenakhte

چهار شنبه حس عجیبی داشتم .مثل مرداد ماه تو بابلسر, رو صخره های کنار دریا فرهاد ساز می زد من چند تا صخره با فاصله از اون محو صدای ساز فرهاد و موجای دریا . چقدر با هم هماهنگ بودند
حالا بازم بعد سه چهار ماه همون حس بهم دست داد .تا حلا شده دلت بخواد چشمات رو ببندی ,رو خط سفید وسط خیابون راه بری , درحالیکه دستات به دوطرف باز هستند و حس کنی که این راه هر لحظه بالا و بالاتر میره انقدر بالا که دیگه نزدیک خداشدی حضورش رو با تمام وجودت درک کنی.
شده؟؟؟

 

هفتمین روز درگذشت منوچهر آتشی

نوشته‌شده توسط nashenakhte

سلام دوست عزیز.....قرار است در روز 5 آذر( هفتمین روز درگذشت منوچهر آتشی ) همه وبلاگ های ادبی و سیاسی با شعری از منوچهر آتشی به روز شوند ....دوست دارم شما هم نیز چنین کنید ......دیوان کامل اشعار منچهر آتشی در این وب سایت دیده می شود http://www.avayeazad.com/manoochehr_atashi/list.htmدر ضمن برای کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگ ادبی مراجعه نمایید . به امید ایرانی آباد و آزاد
دیروز که ننوشتم امتحان پایگاه داده داشتم , اتفاقا استاد امتحان نگرفت
هفت هفته دیگه باید پروژم رو تحویل بدم اما هنوز برنامه نویسیش رو هم کار نکردم . فعلا سرم شلوغ
....تازه فهمیدم علت گستاخی اردیبهشت ماهش چی بوده !!!!!!!!!!! آدم

 

از سخنان دکتر شریعتی

نوشته‌شده توسط nashenakhte

*و شما مومنان به آنان که غير خدا را می خوانند دشنام مدهيد تا مبادا آنان هم از روی دشمنی و جهالت خدا را دشنام دهند.

*در دشمنی دورنگی نيست. کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ريا بودند.

*هرگاه خواستی خردمند را از نادان بازشناسی با او از کارهای نا ممکن و محال سخن بگوی. اگر پذيرفت بدان که احمق است وگرنه عاقل

*انسان هرچه بالاتر رود احتمال ديدن وصله شلوارش بيشتر است.

*برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند.

*مهم اين نيست که چقدر ميدانيم. مهم اين است که از دانستهايمان چقدر استفاده کنيم.

*اگه آدما همونقدر که در صحبت کردن توانا هستن.در سکوت کردن هم توانا بودن زندگی خيلی زيباتر از اين ميشد.

و در آخر هم دکتر شريعتی ميگه:
؛...سرمايه ماورايی انسان به اندازه حرفهايی ست که برای نگفتن دارد ...؛

 

نادیا با ناگفته هایش رفت

نوشته‌شده توسط nashenakhte


نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم

نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم

من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام و مهر ببايد به دهانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم

گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دايم به فغانم
برای اطلاعات بیشتر بر روی لینک داده شده عنوان کلیک کند

 

عشق وديوانگي

نوشته‌شده توسط nashenakhte

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود،فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند،آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدندخسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت:بياييد يک بازي کنيم مثلآ قايم باشک.همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم ، منچشم مي گذارم.و از آنجايي که هيچ کس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن ...يک...دو...سه...همه رفتند تا جايي پنهان شوند!لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کردخيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.اصالت در ميان ابرها مخفي گشت.هوس به مرکز زمين رفت.دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم،اما به ته دريا رفت.طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد.و ديوانگي مشغول شمردن بود.هفتادونه...هشتاد...هشتادويک...همه پنهان شده بودند ،جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان کردن عشق مشکل است.در همين حال ديوانگي به پايان شمارش ميرسيد.نود و پنج...نود و شش...نود و هفت.هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم مي آيم ، دارم مي آيم.و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود ، زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود. دروغ ته درياچه،هوس در مرکز زمين،يکي يکي همه را پيدا کرد بجز عشق.او از يافتن عشق نا اميد شده بود.حسادت در گوشهايش زمزمه کرد،تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است.ديوانگي شاخه چنگک مانندي را از درخت کند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند.او کور شده بود.ديوانگي گفت:من چه کردم ، من چه کردم ، چگونه مي توانم تورا درمان کنم عشق پاسخ داد:تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري بکني، راهنماي من شو. .. و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور
است و ديوانگي همواره کنار اوست

 

عمل

نوشته‌شده توسط nashenakhte

در زندگي هيچ گره‌ و مشكلي نيست كه ما خود باعثش نبوده باشيم .حالا برو بگرد ببين چه كردي؟ كجا دلي شكستي؟ كجا حقي پايمال كردي؟ كجا ديني ادا نكردي؟ خودت پيش قدم شو اگر نه روزگار دادخواه سختگيريست گاه از فكر ما هم نمي‌گذرد چه رسد به عمل
برگرفته از وبلاگ دختر کولی

 

ادکلن

نوشته‌شده توسط nashenakhte

:چیزی که این روز ها جالب به نظر اومده
.بعضی ها بوی ادکلن بعضی های دیگه رو می دهند
**********
یه آهنگ خوشگل از بابک به نام مریم

 

شکلات

نوشته‌شده توسط nashenakhte

دیروزتو دانشگاه 4 تا شکلات و دو تا رولت و یه دونه گز خوردم , آرش یه لایحه تصویب کرد که من و بهزاد دیشب تو بیمارستان قرار ملاقات داشته باشیم .تازه از استاد راجع به گوشی موبایل می پرسیدم استاد گفت از اون هایی که تخصص بیشتری دارن بپرس بعدش دیدم همه رفتن کنار جا برای بهزاد باز کردن . با خودم گفتم نه !!!!!!!!!!!!یعنی این کاره بوده و ما نمی دونستیم؟؟؟

 

افشین

نوشته‌شده توسط nashenakhte

چه آهنگ قشنگیه
شنیدین ؟؟
دیگه ازت بدم میاد
...
دیگه ازت بدم میاد عروسک بی نمک
...

 

جبرا خليل جبرا

نوشته‌شده توسط nashenakhte

يكديگر را دوست بداريد . اما از عشق زنجير مسازيد
بگذاريد عشق همچون درياي مواج ميان ساحلهاي جانتان در تموج واهتزاز باشد
جامهاي يكديگر را پركنيد اما از يك جام منوشيد
از نان خود به يكديگر بدهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد
به شادماني با هم برقصيد وآواز بخوانيد اما بگذاريد هريك براي خود تنها باشيد
همچون سيمهاي عود كه هريك در مقام خودتنها ست . اما همه با هم به يك آهنگ مترنمند
دلهايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يكديگر ندهيد
زيرا تنها دست زندگي است كه مي تواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد
در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك
از آنكه ستونهاي معبد به جدايي بار بهتر كشند
.وبلوط و سرو در سايه هم به كمال ورويش نرسند

 

شادمهر

نوشته‌شده توسط nashenakhte

((شادمهر: (( اصل عشق و حاله
آهنگ به این خوشگلی
من حال می کنم با شادمهر
امروز اینجانب آزمون دارد , اونم چه آزمونی ! جشنواره دوسالانه حکمت مطهر. بنده هم اصلا کتاب جناب حاج آقا مطهری را نخوانده و نمی دانم اون جا برم چی کار کنم