افسانه هاي محبت

غيبت يا فرار از مدرسه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

پنج شنبه است
باز هم مدرسه نرفت
اين چهارمين يا پنجمين پنج شنبه متوالي است كه غايب مي شود .
خود خواه شده
واقعا از اين حالت هايش مي ترسم و مضطرب از سرانجام كار
**
سه پنج شنبه از رفتن فواد، پسر همساده ، كه سه سال از سيزده سال عمرش رو با درد و تب سرطان سر كرده بود؛ گذشت
بارون مي اومد اون رفت
بارون بند اومده ،اون برنگشته
**
باز هم زنستان باز نمي شود !

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte
 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

چند بار نوشتم پريد
يكي كه خيلي دوسش دارم داره ديونه ام مي كنه (منظور برادرمه ) تو سن بلوغه ، رفتارش ديوانه كننده شده
سه روز به عيد و سه روزبعدش عملا جرات رفتن به سمت كتابخانه حرم رو ندارم (ترافيك ، جمعيت ، جيب برها و ..)نتيجه اينكه رفتم
پارك ملت ، مجتمع فرهنگي امام رضا (ع) جاي خيلي خوبيه - به بچه هاي ساكن مشهد توصيه مي كنم حتما يك بار هم كه شده به اين مجموعه بريد - اين هم يه عكس از شماره اتاق ها

 

حسادت هاي مردانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

حسادت هاي مردانه
دوروز پيش رفتم مجتمع ، امتحان متان ترم دوره اول MCSE داشتم ،رفتم آموزش تا بقيه شهريه همين دوره رو پرداخت كنم و انصراف بدم از بقيه دوره چون نتايج آزمون سراسري اعلام شده و من قبول شدم ،
مجتمع چهار طبقه است كه سه طبقه آن مربوط به آموزش است و طبقه چهارم صاحبخانه زندگي مي كند .
وارد آموزش كه شدم پسر صاحبخانه را ديدم
من : سلام آقاي ...
ايشون : سلام
من : خوبيد خواهرتون چطورن ؟
ايشون : مرسي ممنون
مسئول آموزش : خانم ناشناخته به آقاي ...بگيد كه دوره MCSE مشكل نيست
من : اتفاقا چرا تمامش به زتان اصلي بايد زبانتون قوي باشه ...
ايشون : ديروز با بچه هاي دوره ICDLخداحافظي مي كرديم بچه ها گريه مي كردن !!!
ورود استاد ي كه باهاش امتحان داشتم
من : مي دونيد آقاي ...تا نيم ساعت ديگه اشك من هم در مياد ( اشاره به استاد و برگه هاي امتحاني)
استاد :خانم ناشناخته برو پايين
من :بله استاد اما چند تا سوال اشانتيون بديد
خودكارش رو در اورد به نشانه علامت منفي كه برو پايين
من :خداحافظ استاد و مسئول آموزش و آقاي ...
استاد : ناشناخته برو پايين
حالا دارم مي رم مي خوام خداحافظي كنم مگه اجازه مي ده
آدم حسود ضد زن نه خودش رابطه خوبي با خانم ها داره نه اجازه مي ده دونفركه تازه با خواهرش دوستم (اونم تو آموزش ) يه صحبت كوچولو بكنم
فعلا تا اينجا رو داشته باشين چون تعليم رانندگي دارم تا بعدا ادامه ماجرا هاي اون روز رو بنويسم

 

نيمه شعبان

نوشته‌شده توسط nashenakhte

عيد بر منتظران مبارك

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

برگ ها زير پام له مي شن

حرف ها توي ذهنم

كلاس mcsaهمچنان به قوت خودش باقي است

نتايج اعلام شد و من قبول نشدم بلكه مليحه قبول شده خودش وقتي شنيد از تعجب شاخ در آورد چه برسه به بقيه!!!

 

همش كلاس

نوشته‌شده توسط nashenakhte

ساعت كلاسم خيلي بد موقع است .فردا امتحان دارم دو تا اوليش ساعت 11 بعدي ساعت 1 بعد از اون بايد تمام مسير رو برگردم خونه و برم آموزشگاه رانندگي از ساعت 3 تا 5 بعدش دوباره از همون جا راه بيفتم برگردم محل آموزشگاه كه صبح امتحان دادم كلاس MCSEرو شركت كنم بعدش يك جنازه اون موقع شب برمي گرده خونه .

 

روزانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

پنج شنبه گذشته رفتيم سبزوار . بابا و مامان از ما زود تر رفته بودند و ما با اتوبوس رفتيم و راننده انقدر حرف هاي با مزه مي زد كه ما تا رسيدن به مقصد از خنده روده بر شديماز فردا مي رم سر كار خدا به خير كنه چون از ساعت 7 شروع مي شه و 2 ظهر اتمامشه ، علاوه بر اينكه يك ساعت بيشتر مسير رفت و آمدم هستش .تازه كلاس MCSAهم شركنت كردم كه روز در ميان بايد اونجا هم برم ، بگذريم از آموزش رانندگي كه از هفته آينده شروع مي شه حالا من چكار كنم ؟

 

روزانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

فواد مريضه از شدت درد گريه مي كنه صداش از طبقه سوم آپارتمان مياد خونه ما كه طبقه اول هستيم .
طفلي خيلي درد مي كشه الهي خدا شفاش بده .
چهار شنبه پيش كارهاي نامه رو انجام دادم و تحويل مسئول آموزش استان دادم اما تا يك شنبه كه خودم نرفتم شماره نخورد ! امان از كارهاي اداري دعا كنين اعتراضم نتيجه بده و من به حقم برسم
اون همكلاسي پرو كتابم رو ترم اول كه رياضيش رو افتاد ازم خواست ، هنوز هم پس نياورده زنگ مي زنم خونشون مامانش مي گه:« فلاني شماله خونه، مادر شوهرش. ديگه نمياد، اونجا داره درس مي خونه با شوهرش، انشاءالله مي خواد كارشناسي بگيره، دخترم شركت زده !!!ا از عجايب اينجا نون نداشت بخوره حالا از صدقه سر ديگرون كه براش شركت زدن مي گه دخترم شركت زده همچين هم مي گه كه هر كي ندونه فكر مي كنه حتما مايكروسافته يا چيزي بالاتر از اون

 

خوش خبري

نوشته‌شده توسط nashenakhte

پنج شنبه گذشته حاجي نامه ما رو دستي برد تهران .
دوشنبه از اونجا زنگ زدن همچين به دست و پا افتاده بودن كه نگو
انگار داره به يه جاهايي مي رسه

 

روزانگي

نوشته‌شده توسط nashenakhte

پنج شنبه شب رفتيم شنبه صبح برگشتيم . خوش گذشت
يك شنبه شب خاله اومد .
دوشنبه زنگ زدم دانشگاه گفتم اگه به شكايت من رسيدگي نشه به ديوان عدالت اداري مي فرستم . بعد به واحد استان زنگ زدم . جناب رئيس شخصا منوراهنمايي كرد و همين پيشنهاد رو به من داد .
عصر تولد داداشم بود . خيلي خيلي خوش گذشت . شب هم عمو جان با خانمش خونه ما اومد
سه شنبه عصر خاله از شهرستان زنگ زد ؛ گفت: دايي بزرگ مامان فوت كرده و فردا خاك سپاري هستش
چهارشنبه همه رفتن شهرستان قرار بود من هم برم اما بايد بمونم از دو تا ني ني كوچولوي خونه مراقبت كنم هيكل هاي گنده هنوز مراقب مي خوان حالا هم دارم اين ها رو مي نويسم
راستي رفتيم شهرستان از عمه شنيدم جان داره خونه مي سازه باعث خوشحاليه

 

روزانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

اين تابستان خيلي خوب شروع نشد
من دنبال حقم هستم ، حتي اگه كار به جناب رئيس جمهور كشيده بشه ، من بايد حقم رو بگيرم
اينو گفتم كه فردا اگه محمود جون توي سخنراني هاش از يه ناشناخته كَنه اسم برد تعجب نكنيد.

عموي عزيزم اومده و من غرق شادي ام .

شايد پنج شنبه جمعه بريم شهرستان ديدن اون و پدربزرگ و مادر بزرگ ، اگه خاطرتون باشه پارسال همين حوالي بود كه عموم اومد خونمون و ....
بعد يك سال دوباره مرخصي بهش دادن ؛ حالا اومده ديدن ما و فرار از گرماي وحشتناك جنوب

 

تموم شد

نوشته‌شده توسط nashenakhte

اشتباه نكنين!
پروژه ام تموم شد ، نه اين وبلاگ

 

هوا

نوشته‌شده توسط nashenakhte

هوا انقدر خوب شده كه نگو
صبح امروز و ديروز بارون اومد ، حسابش رو بكنيد چه هواي مطبوعي !
سرمنم يك ذره خلوت تر شده
صفحه كليد هم به سلامتي درست شد.
اين دو روزي كه گذشت هوا واقعا عالي بود بر خلاف روزهاي قبلش كه از شدت گرما مثل بستني آب شده ، شده بوديم

 

زهرا دوباره متولد شد.

نوشته‌شده توسط nashenakhte

اسفند زاييد،
ارديبهشت سوخت ،
خرداد اوج گرفت،
به ديدار حق رفت
جايي كه سه ماه قبل مادرش رفت و
. دوسال قبل تر برادزش
امروز صبح بين 7 و 8 صبح درحالي كه اكثر مردم روز تازه اي رو آغاز كردند دوست 25 ساله ما زندگي تازه اي رو آغاز كرد ، به دختر ِسه ماهه اي فكر مي كنم كه دو ماه بيشتر مادر نداشت ، به پسر كوچكي كه سه ماه ديگر بدون مادر براي اولين بار به مدرسه خواهد رفت و چشم در دشتان مادران و كودكان همكلاس خويش خواهد بود.
صادق جان ، شقايق جان تسليت مي گويم .
به اين اميد كه آخرين غمتان باشد.

دوستمون دچار 82%سوختگي از نوع درجه 1-2و 3 شده بود

 

شوهر عمه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

شوهر عمم اومده بود ؛ خونه شبيه ديونه خونه بود نمي دونم چطوري تمميزش كردم .بنده خدا شكه شده بود ولي چيزي نگفت .قول داد هفته ديگه با عمه اينا بياد خونمون . من خيلي دلم براشون تنگ شده

 

سيستم با احساس براي نشستنAnima Causa

نوشته‌شده توسط nashenakhte


اين سيستم جالب براي استراحت و نشستن از 120 توپ كشدار و فنري كه با پارچه روكشي شده اند تشكيل شده است. كه همراه با شما در محيط حركت ميكند يك حالتي كه با آن يك سيستم احساسي به گفته طراحان آن داده است. اين سيستم با الهام از ساختار مولكولي طراحي و توليد شده و در حالتهاي بيشماري مي تواند باشد . يعني قابليت آن را دارد كه به اشكال مختلف در آيد . ميتوانيد از آن به عنوان رختخواب ، مبل و صندلي استفاده كنيد. رنگها و نحوه طراحي اين مدل از سيستمهاي راحتي بسيار جذاب و زيبا است.

 

آرامش بعد از طوفان

نوشته‌شده توسط nashenakhte

سلام
برگشتم , تو اپن مدت که نبودم خپلی اتفاق ها داشت می افتاد که ترجپح دادم اپنجا نوشته نشه اما الان تقریبا همه چپز به حالت قبلی خودش برگشته !!! خنده داره نه ؟؟ مثل آرامش بعد از طوفان

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

عید همه مبارک
امیدوارم سال خوبی داشته باشیم

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

نمی دونم چی میشه ؟
برام دعا کنید عاقلانه تصمیم بگیرم