افسانه هاي محبت

راني وانگشت پا

نوشته‌شده توسط nashenakhte

ديشب بابا 5 تا راني اورد بالا يكيش رو بردم براي ماندني بقيه رو هم ماها خورديم بعد يك ساعت ماندني رانيش رو اورد بده من هنوز نگرفته بودم ولش كرد ، اونم سقوط كرد مستقيم افتاد روي پاي من و درد شديدي گرفت .
موندم ماني كي خوب مي شه؟

 

من عاشق ماندني هستم

نوشته‌شده توسط nashenakhte

من عاشق ماندني هستم.خودش اينو نمي دونه يا به روي خودش نمي ياره !
فقط وقتي مي رفتم شيراز اومد گفت : ناشناخته وقتي تو نيستي شايد به كتاب هات دست برد بزنم . مسئله اي نيست ؟
گفتم :نه جاي تمام كتابها و تقسيم بندي هاشون رو نشونش دادم .
تنها آرزوم اينكه حالش خوب بشه و راهش رو پيدا كنه .
تو اين مدت همه اذيت شديم ،خود ماندني -من - ساروك-مامان و بابا .همگي فشار زيادي رو تحمل كرديم .
خدا رو شكر داره بهتر مي شه

 

دوچهره

نوشته‌شده توسط nashenakhte

دوشنبه رفتم پنج شنبه برگشتم
1818كيلومتر راه رفتم هوا گرم گرم بود همين راه رو كه برگشتم زمين سفيد سفيد بود از برف

 

فعلا

نوشته‌شده توسط nashenakhte

سلام
ديشب از ساعت تا ساعت 11 داشتم با خاله ها و دايي ها و عمه ها و عموها و... تلفني!خداحافظي مي كردم
امروز ظهر ساعت 2 حركت دارم
و تا اطلاع ثانوي نمي تونم برگردم
احتمالا براي تعطيلات عيد برميگردم

 

بي تيتر

نوشته‌شده توسط nashenakhte

نتيجه كارداني به كارشناسي دانشگاه علمي كاربردي هم اعلام شد : نرم افزار كامپيوتر (جهاد دانشگاهي مشهد)

 

شكه ام

نوشته‌شده توسط nashenakhte

شكه ام باور ندارم  در عرض يك سال و نيم آدم ها تغيير نمي كنند؟ ،يا چطور قراره دو سال انتظار انجام بشه درحاليكه 4 سال صبرت به كمتر از يك سال كاهش پيدا كرد
مامانت مي گه من اگه برم كانادا يا آمريكا هيچ مخالفتي نداره !به خدا من موندم . حالم خيلي خرابه

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

سلام
درس و آزمون و امتحان و مسائل خانوادگي مانع آپ شدن اينجا شد
اما حالا كه نتايج اعلام شده :
1-كارشناسي علوم كامپيوتر پيام نور
2-مهندسي كامپيوتر (كارداني به كارشناسي )آزاد
3-مهندسي تكنولوژي مخابرات علمي كاربردي
4-مهندسي كامپيوتر يزد
و دو نتيجه ديگه هم مونده كه اعلام نشده
آزمون هاي استخدامي :
1- قبول نشدم
2- قبول نشدم
3-قبول نشدم
4-قبول نشدم
مفقودي ها
موبايلم (يعني مفقود نشد ،مفقودش كردن ،دزديدنش)
يافته شده ها
ساعتم
كلاهم
و...

 

غيبت يا فرار از مدرسه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

پنج شنبه است
باز هم مدرسه نرفت
اين چهارمين يا پنجمين پنج شنبه متوالي است كه غايب مي شود .
خود خواه شده
واقعا از اين حالت هايش مي ترسم و مضطرب از سرانجام كار
**
سه پنج شنبه از رفتن فواد، پسر همساده ، كه سه سال از سيزده سال عمرش رو با درد و تب سرطان سر كرده بود؛ گذشت
بارون مي اومد اون رفت
بارون بند اومده ،اون برنگشته
**
باز هم زنستان باز نمي شود !

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte
 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

چند بار نوشتم پريد
يكي كه خيلي دوسش دارم داره ديونه ام مي كنه (منظور برادرمه ) تو سن بلوغه ، رفتارش ديوانه كننده شده
سه روز به عيد و سه روزبعدش عملا جرات رفتن به سمت كتابخانه حرم رو ندارم (ترافيك ، جمعيت ، جيب برها و ..)نتيجه اينكه رفتم
پارك ملت ، مجتمع فرهنگي امام رضا (ع) جاي خيلي خوبيه - به بچه هاي ساكن مشهد توصيه مي كنم حتما يك بار هم كه شده به اين مجموعه بريد - اين هم يه عكس از شماره اتاق ها

 

حسادت هاي مردانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

حسادت هاي مردانه
دوروز پيش رفتم مجتمع ، امتحان متان ترم دوره اول MCSE داشتم ،رفتم آموزش تا بقيه شهريه همين دوره رو پرداخت كنم و انصراف بدم از بقيه دوره چون نتايج آزمون سراسري اعلام شده و من قبول شدم ،
مجتمع چهار طبقه است كه سه طبقه آن مربوط به آموزش است و طبقه چهارم صاحبخانه زندگي مي كند .
وارد آموزش كه شدم پسر صاحبخانه را ديدم
من : سلام آقاي ...
ايشون : سلام
من : خوبيد خواهرتون چطورن ؟
ايشون : مرسي ممنون
مسئول آموزش : خانم ناشناخته به آقاي ...بگيد كه دوره MCSE مشكل نيست
من : اتفاقا چرا تمامش به زتان اصلي بايد زبانتون قوي باشه ...
ايشون : ديروز با بچه هاي دوره ICDLخداحافظي مي كرديم بچه ها گريه مي كردن !!!
ورود استاد ي كه باهاش امتحان داشتم
من : مي دونيد آقاي ...تا نيم ساعت ديگه اشك من هم در مياد ( اشاره به استاد و برگه هاي امتحاني)
استاد :خانم ناشناخته برو پايين
من :بله استاد اما چند تا سوال اشانتيون بديد
خودكارش رو در اورد به نشانه علامت منفي كه برو پايين
من :خداحافظ استاد و مسئول آموزش و آقاي ...
استاد : ناشناخته برو پايين
حالا دارم مي رم مي خوام خداحافظي كنم مگه اجازه مي ده
آدم حسود ضد زن نه خودش رابطه خوبي با خانم ها داره نه اجازه مي ده دونفركه تازه با خواهرش دوستم (اونم تو آموزش ) يه صحبت كوچولو بكنم
فعلا تا اينجا رو داشته باشين چون تعليم رانندگي دارم تا بعدا ادامه ماجرا هاي اون روز رو بنويسم

 

نيمه شعبان

نوشته‌شده توسط nashenakhte

عيد بر منتظران مبارك

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

برگ ها زير پام له مي شن

حرف ها توي ذهنم

كلاس mcsaهمچنان به قوت خودش باقي است

نتايج اعلام شد و من قبول نشدم بلكه مليحه قبول شده خودش وقتي شنيد از تعجب شاخ در آورد چه برسه به بقيه!!!

 

همش كلاس

نوشته‌شده توسط nashenakhte

ساعت كلاسم خيلي بد موقع است .فردا امتحان دارم دو تا اوليش ساعت 11 بعدي ساعت 1 بعد از اون بايد تمام مسير رو برگردم خونه و برم آموزشگاه رانندگي از ساعت 3 تا 5 بعدش دوباره از همون جا راه بيفتم برگردم محل آموزشگاه كه صبح امتحان دادم كلاس MCSEرو شركت كنم بعدش يك جنازه اون موقع شب برمي گرده خونه .

 

روزانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

پنج شنبه گذشته رفتيم سبزوار . بابا و مامان از ما زود تر رفته بودند و ما با اتوبوس رفتيم و راننده انقدر حرف هاي با مزه مي زد كه ما تا رسيدن به مقصد از خنده روده بر شديماز فردا مي رم سر كار خدا به خير كنه چون از ساعت 7 شروع مي شه و 2 ظهر اتمامشه ، علاوه بر اينكه يك ساعت بيشتر مسير رفت و آمدم هستش .تازه كلاس MCSAهم شركنت كردم كه روز در ميان بايد اونجا هم برم ، بگذريم از آموزش رانندگي كه از هفته آينده شروع مي شه حالا من چكار كنم ؟

 

روزانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

فواد مريضه از شدت درد گريه مي كنه صداش از طبقه سوم آپارتمان مياد خونه ما كه طبقه اول هستيم .
طفلي خيلي درد مي كشه الهي خدا شفاش بده .
چهار شنبه پيش كارهاي نامه رو انجام دادم و تحويل مسئول آموزش استان دادم اما تا يك شنبه كه خودم نرفتم شماره نخورد ! امان از كارهاي اداري دعا كنين اعتراضم نتيجه بده و من به حقم برسم
اون همكلاسي پرو كتابم رو ترم اول كه رياضيش رو افتاد ازم خواست ، هنوز هم پس نياورده زنگ مي زنم خونشون مامانش مي گه:« فلاني شماله خونه، مادر شوهرش. ديگه نمياد، اونجا داره درس مي خونه با شوهرش، انشاءالله مي خواد كارشناسي بگيره، دخترم شركت زده !!!ا از عجايب اينجا نون نداشت بخوره حالا از صدقه سر ديگرون كه براش شركت زدن مي گه دخترم شركت زده همچين هم مي گه كه هر كي ندونه فكر مي كنه حتما مايكروسافته يا چيزي بالاتر از اون

 

خوش خبري

نوشته‌شده توسط nashenakhte

پنج شنبه گذشته حاجي نامه ما رو دستي برد تهران .
دوشنبه از اونجا زنگ زدن همچين به دست و پا افتاده بودن كه نگو
انگار داره به يه جاهايي مي رسه

 

روزانگي

نوشته‌شده توسط nashenakhte

پنج شنبه شب رفتيم شنبه صبح برگشتيم . خوش گذشت
يك شنبه شب خاله اومد .
دوشنبه زنگ زدم دانشگاه گفتم اگه به شكايت من رسيدگي نشه به ديوان عدالت اداري مي فرستم . بعد به واحد استان زنگ زدم . جناب رئيس شخصا منوراهنمايي كرد و همين پيشنهاد رو به من داد .
عصر تولد داداشم بود . خيلي خيلي خوش گذشت . شب هم عمو جان با خانمش خونه ما اومد
سه شنبه عصر خاله از شهرستان زنگ زد ؛ گفت: دايي بزرگ مامان فوت كرده و فردا خاك سپاري هستش
چهارشنبه همه رفتن شهرستان قرار بود من هم برم اما بايد بمونم از دو تا ني ني كوچولوي خونه مراقبت كنم هيكل هاي گنده هنوز مراقب مي خوان حالا هم دارم اين ها رو مي نويسم
راستي رفتيم شهرستان از عمه شنيدم جان داره خونه مي سازه باعث خوشحاليه

 

روزانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

اين تابستان خيلي خوب شروع نشد
من دنبال حقم هستم ، حتي اگه كار به جناب رئيس جمهور كشيده بشه ، من بايد حقم رو بگيرم
اينو گفتم كه فردا اگه محمود جون توي سخنراني هاش از يه ناشناخته كَنه اسم برد تعجب نكنيد.

عموي عزيزم اومده و من غرق شادي ام .

شايد پنج شنبه جمعه بريم شهرستان ديدن اون و پدربزرگ و مادر بزرگ ، اگه خاطرتون باشه پارسال همين حوالي بود كه عموم اومد خونمون و ....
بعد يك سال دوباره مرخصي بهش دادن ؛ حالا اومده ديدن ما و فرار از گرماي وحشتناك جنوب

 

تموم شد

نوشته‌شده توسط nashenakhte

اشتباه نكنين!
پروژه ام تموم شد ، نه اين وبلاگ