راني وانگشت پا
من عاشق ماندني هستم
من عاشق ماندني هستم.خودش اينو نمي دونه يا به روي خودش نمي ياره !
فقط وقتي مي رفتم شيراز اومد گفت : ناشناخته وقتي تو نيستي شايد به كتاب هات دست برد بزنم . مسئله اي نيست ؟
گفتم :نه جاي تمام كتابها و تقسيم بندي هاشون رو نشونش دادم .
تنها آرزوم اينكه حالش خوب بشه و راهش رو پيدا كنه .
تو اين مدت همه اذيت شديم ،خود ماندني -من - ساروك-مامان و بابا .همگي فشار زيادي رو تحمل كرديم .
خدا رو شكر داره بهتر مي شه
دوچهره
فعلا
بي تيتر
شكه ام
سلام
درس و آزمون و امتحان و مسائل خانوادگي مانع آپ شدن اينجا شد
اما حالا كه نتايج اعلام شده :
1-كارشناسي علوم كامپيوتر پيام نور
2-مهندسي كامپيوتر (كارداني به كارشناسي )آزاد
3-مهندسي تكنولوژي مخابرات علمي كاربردي
4-مهندسي كامپيوتر يزد
و دو نتيجه ديگه هم مونده كه اعلام نشده
آزمون هاي استخدامي :
1- قبول نشدم
2- قبول نشدم
3-قبول نشدم
4-قبول نشدم
مفقودي ها
موبايلم (يعني مفقود نشد ،مفقودش كردن ،دزديدنش)
يافته شده ها
ساعتم
كلاهم
و...
غيبت يا فرار از مدرسه
يكي كه خيلي دوسش دارم داره ديونه ام مي كنه (منظور برادرمه ) تو سن بلوغه ، رفتارش ديوانه كننده شده
سه روز به عيد و سه روزبعدش عملا جرات رفتن به سمت كتابخانه حرم رو ندارم (ترافيك ، جمعيت ، جيب برها و ..)نتيجه اينكه رفتم
پارك ملت ، مجتمع فرهنگي امام رضا (ع) جاي خيلي خوبيه - به بچه هاي ساكن مشهد توصيه مي كنم حتما يك بار هم كه شده به اين مجموعه بريد - اين هم يه عكس از شماره اتاق ها
حسادت هاي مردانه
فعلا تا اينجا رو داشته باشين چون تعليم رانندگي دارم تا بعدا ادامه ماجرا هاي اون روز رو بنويسم
همش كلاس
روزانه
پنج شنبه گذشته رفتيم سبزوار . بابا و مامان از ما زود تر رفته بودند و ما با اتوبوس رفتيم و راننده انقدر حرف هاي با مزه مي زد كه ما تا رسيدن به مقصد از خنده روده بر شديماز فردا مي رم سر كار خدا به خير كنه چون از ساعت 7 شروع مي شه و 2 ظهر اتمامشه ، علاوه بر اينكه يك ساعت بيشتر مسير رفت و آمدم هستش .تازه كلاس MCSAهم شركنت كردم كه روز در ميان بايد اونجا هم برم ، بگذريم از آموزش رانندگي كه از هفته آينده شروع مي شه حالا من چكار كنم ؟
روزانه
خوش خبري
روزانگي
پنج شنبه شب رفتيم شنبه صبح برگشتيم . خوش گذشت
يك شنبه شب خاله اومد .
دوشنبه زنگ زدم دانشگاه گفتم اگه به شكايت من رسيدگي نشه به ديوان عدالت اداري مي فرستم . بعد به واحد استان زنگ زدم . جناب رئيس شخصا منوراهنمايي كرد و همين پيشنهاد رو به من داد .
عصر تولد داداشم بود . خيلي خيلي خوش گذشت . شب هم عمو جان با خانمش خونه ما اومد
سه شنبه عصر خاله از شهرستان زنگ زد ؛ گفت: دايي بزرگ مامان فوت كرده و فردا خاك سپاري هستش
چهارشنبه همه رفتن شهرستان قرار بود من هم برم اما بايد بمونم از دو تا ني ني كوچولوي خونه مراقبت كنم هيكل هاي گنده هنوز مراقب مي خوان حالا هم دارم اين ها رو مي نويسم
راستي رفتيم شهرستان از عمه شنيدم جان داره خونه مي سازه باعث خوشحاليه
روزانه
من دنبال حقم هستم ، حتي اگه كار به جناب رئيس جمهور كشيده بشه ، من بايد حقم رو بگيرم
اينو گفتم كه فردا اگه محمود جون توي سخنراني هاش از يه ناشناخته كَنه اسم برد تعجب نكنيد.
عموي عزيزم اومده و من غرق شادي ام .
شايد پنج شنبه جمعه بريم شهرستان ديدن اون و پدربزرگ و مادر بزرگ ، اگه خاطرتون باشه پارسال همين حوالي بود كه عموم اومد خونمون و ....
بعد يك سال دوباره مرخصي بهش دادن ؛ حالا اومده ديدن ما و فرار از گرماي وحشتناك جنوب

