افسانه هاي محبت

غيبت يا فرار از مدرسه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

پنج شنبه است
باز هم مدرسه نرفت
اين چهارمين يا پنجمين پنج شنبه متوالي است كه غايب مي شود .
خود خواه شده
واقعا از اين حالت هايش مي ترسم و مضطرب از سرانجام كار
**
سه پنج شنبه از رفتن فواد، پسر همساده ، كه سه سال از سيزده سال عمرش رو با درد و تب سرطان سر كرده بود؛ گذشت
بارون مي اومد اون رفت
بارون بند اومده ،اون برنگشته
**
باز هم زنستان باز نمي شود !

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte
 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

چند بار نوشتم پريد
يكي كه خيلي دوسش دارم داره ديونه ام مي كنه (منظور برادرمه ) تو سن بلوغه ، رفتارش ديوانه كننده شده
سه روز به عيد و سه روزبعدش عملا جرات رفتن به سمت كتابخانه حرم رو ندارم (ترافيك ، جمعيت ، جيب برها و ..)نتيجه اينكه رفتم
پارك ملت ، مجتمع فرهنگي امام رضا (ع) جاي خيلي خوبيه - به بچه هاي ساكن مشهد توصيه مي كنم حتما يك بار هم كه شده به اين مجموعه بريد - اين هم يه عكس از شماره اتاق ها

 

حسادت هاي مردانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

حسادت هاي مردانه
دوروز پيش رفتم مجتمع ، امتحان متان ترم دوره اول MCSE داشتم ،رفتم آموزش تا بقيه شهريه همين دوره رو پرداخت كنم و انصراف بدم از بقيه دوره چون نتايج آزمون سراسري اعلام شده و من قبول شدم ،
مجتمع چهار طبقه است كه سه طبقه آن مربوط به آموزش است و طبقه چهارم صاحبخانه زندگي مي كند .
وارد آموزش كه شدم پسر صاحبخانه را ديدم
من : سلام آقاي ...
ايشون : سلام
من : خوبيد خواهرتون چطورن ؟
ايشون : مرسي ممنون
مسئول آموزش : خانم ناشناخته به آقاي ...بگيد كه دوره MCSE مشكل نيست
من : اتفاقا چرا تمامش به زتان اصلي بايد زبانتون قوي باشه ...
ايشون : ديروز با بچه هاي دوره ICDLخداحافظي مي كرديم بچه ها گريه مي كردن !!!
ورود استاد ي كه باهاش امتحان داشتم
من : مي دونيد آقاي ...تا نيم ساعت ديگه اشك من هم در مياد ( اشاره به استاد و برگه هاي امتحاني)
استاد :خانم ناشناخته برو پايين
من :بله استاد اما چند تا سوال اشانتيون بديد
خودكارش رو در اورد به نشانه علامت منفي كه برو پايين
من :خداحافظ استاد و مسئول آموزش و آقاي ...
استاد : ناشناخته برو پايين
حالا دارم مي رم مي خوام خداحافظي كنم مگه اجازه مي ده
آدم حسود ضد زن نه خودش رابطه خوبي با خانم ها داره نه اجازه مي ده دونفركه تازه با خواهرش دوستم (اونم تو آموزش ) يه صحبت كوچولو بكنم
فعلا تا اينجا رو داشته باشين چون تعليم رانندگي دارم تا بعدا ادامه ماجرا هاي اون روز رو بنويسم

 

نيمه شعبان

نوشته‌شده توسط nashenakhte

عيد بر منتظران مبارك

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

برگ ها زير پام له مي شن

حرف ها توي ذهنم

كلاس mcsaهمچنان به قوت خودش باقي است

نتايج اعلام شد و من قبول نشدم بلكه مليحه قبول شده خودش وقتي شنيد از تعجب شاخ در آورد چه برسه به بقيه!!!

 

همش كلاس

نوشته‌شده توسط nashenakhte

ساعت كلاسم خيلي بد موقع است .فردا امتحان دارم دو تا اوليش ساعت 11 بعدي ساعت 1 بعد از اون بايد تمام مسير رو برگردم خونه و برم آموزشگاه رانندگي از ساعت 3 تا 5 بعدش دوباره از همون جا راه بيفتم برگردم محل آموزشگاه كه صبح امتحان دادم كلاس MCSEرو شركت كنم بعدش يك جنازه اون موقع شب برمي گرده خونه .

 

روزانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

پنج شنبه گذشته رفتيم سبزوار . بابا و مامان از ما زود تر رفته بودند و ما با اتوبوس رفتيم و راننده انقدر حرف هاي با مزه مي زد كه ما تا رسيدن به مقصد از خنده روده بر شديماز فردا مي رم سر كار خدا به خير كنه چون از ساعت 7 شروع مي شه و 2 ظهر اتمامشه ، علاوه بر اينكه يك ساعت بيشتر مسير رفت و آمدم هستش .تازه كلاس MCSAهم شركنت كردم كه روز در ميان بايد اونجا هم برم ، بگذريم از آموزش رانندگي كه از هفته آينده شروع مي شه حالا من چكار كنم ؟

 

روزانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

فواد مريضه از شدت درد گريه مي كنه صداش از طبقه سوم آپارتمان مياد خونه ما كه طبقه اول هستيم .
طفلي خيلي درد مي كشه الهي خدا شفاش بده .
چهار شنبه پيش كارهاي نامه رو انجام دادم و تحويل مسئول آموزش استان دادم اما تا يك شنبه كه خودم نرفتم شماره نخورد ! امان از كارهاي اداري دعا كنين اعتراضم نتيجه بده و من به حقم برسم
اون همكلاسي پرو كتابم رو ترم اول كه رياضيش رو افتاد ازم خواست ، هنوز هم پس نياورده زنگ مي زنم خونشون مامانش مي گه:« فلاني شماله خونه، مادر شوهرش. ديگه نمياد، اونجا داره درس مي خونه با شوهرش، انشاءالله مي خواد كارشناسي بگيره، دخترم شركت زده !!!ا از عجايب اينجا نون نداشت بخوره حالا از صدقه سر ديگرون كه براش شركت زدن مي گه دخترم شركت زده همچين هم مي گه كه هر كي ندونه فكر مي كنه حتما مايكروسافته يا چيزي بالاتر از اون

 

خوش خبري

نوشته‌شده توسط nashenakhte

پنج شنبه گذشته حاجي نامه ما رو دستي برد تهران .
دوشنبه از اونجا زنگ زدن همچين به دست و پا افتاده بودن كه نگو
انگار داره به يه جاهايي مي رسه

 

روزانگي

نوشته‌شده توسط nashenakhte

پنج شنبه شب رفتيم شنبه صبح برگشتيم . خوش گذشت
يك شنبه شب خاله اومد .
دوشنبه زنگ زدم دانشگاه گفتم اگه به شكايت من رسيدگي نشه به ديوان عدالت اداري مي فرستم . بعد به واحد استان زنگ زدم . جناب رئيس شخصا منوراهنمايي كرد و همين پيشنهاد رو به من داد .
عصر تولد داداشم بود . خيلي خيلي خوش گذشت . شب هم عمو جان با خانمش خونه ما اومد
سه شنبه عصر خاله از شهرستان زنگ زد ؛ گفت: دايي بزرگ مامان فوت كرده و فردا خاك سپاري هستش
چهارشنبه همه رفتن شهرستان قرار بود من هم برم اما بايد بمونم از دو تا ني ني كوچولوي خونه مراقبت كنم هيكل هاي گنده هنوز مراقب مي خوان حالا هم دارم اين ها رو مي نويسم
راستي رفتيم شهرستان از عمه شنيدم جان داره خونه مي سازه باعث خوشحاليه

 

روزانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

اين تابستان خيلي خوب شروع نشد
من دنبال حقم هستم ، حتي اگه كار به جناب رئيس جمهور كشيده بشه ، من بايد حقم رو بگيرم
اينو گفتم كه فردا اگه محمود جون توي سخنراني هاش از يه ناشناخته كَنه اسم برد تعجب نكنيد.

عموي عزيزم اومده و من غرق شادي ام .

شايد پنج شنبه جمعه بريم شهرستان ديدن اون و پدربزرگ و مادر بزرگ ، اگه خاطرتون باشه پارسال همين حوالي بود كه عموم اومد خونمون و ....
بعد يك سال دوباره مرخصي بهش دادن ؛ حالا اومده ديدن ما و فرار از گرماي وحشتناك جنوب

 

تموم شد

نوشته‌شده توسط nashenakhte

اشتباه نكنين!
پروژه ام تموم شد ، نه اين وبلاگ

 

هوا

نوشته‌شده توسط nashenakhte

هوا انقدر خوب شده كه نگو
صبح امروز و ديروز بارون اومد ، حسابش رو بكنيد چه هواي مطبوعي !
سرمنم يك ذره خلوت تر شده
صفحه كليد هم به سلامتي درست شد.
اين دو روزي كه گذشت هوا واقعا عالي بود بر خلاف روزهاي قبلش كه از شدت گرما مثل بستني آب شده ، شده بوديم

 

زهرا دوباره متولد شد.

نوشته‌شده توسط nashenakhte

اسفند زاييد،
ارديبهشت سوخت ،
خرداد اوج گرفت،
به ديدار حق رفت
جايي كه سه ماه قبل مادرش رفت و
. دوسال قبل تر برادزش
امروز صبح بين 7 و 8 صبح درحالي كه اكثر مردم روز تازه اي رو آغاز كردند دوست 25 ساله ما زندگي تازه اي رو آغاز كرد ، به دختر ِسه ماهه اي فكر مي كنم كه دو ماه بيشتر مادر نداشت ، به پسر كوچكي كه سه ماه ديگر بدون مادر براي اولين بار به مدرسه خواهد رفت و چشم در دشتان مادران و كودكان همكلاس خويش خواهد بود.
صادق جان ، شقايق جان تسليت مي گويم .
به اين اميد كه آخرين غمتان باشد.

دوستمون دچار 82%سوختگي از نوع درجه 1-2و 3 شده بود

 

شوهر عمه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

شوهر عمم اومده بود ؛ خونه شبيه ديونه خونه بود نمي دونم چطوري تمميزش كردم .بنده خدا شكه شده بود ولي چيزي نگفت .قول داد هفته ديگه با عمه اينا بياد خونمون . من خيلي دلم براشون تنگ شده

 

سيستم با احساس براي نشستنAnima Causa

نوشته‌شده توسط nashenakhte


اين سيستم جالب براي استراحت و نشستن از 120 توپ كشدار و فنري كه با پارچه روكشي شده اند تشكيل شده است. كه همراه با شما در محيط حركت ميكند يك حالتي كه با آن يك سيستم احساسي به گفته طراحان آن داده است. اين سيستم با الهام از ساختار مولكولي طراحي و توليد شده و در حالتهاي بيشماري مي تواند باشد . يعني قابليت آن را دارد كه به اشكال مختلف در آيد . ميتوانيد از آن به عنوان رختخواب ، مبل و صندلي استفاده كنيد. رنگها و نحوه طراحي اين مدل از سيستمهاي راحتي بسيار جذاب و زيبا است.

 

آرامش بعد از طوفان

نوشته‌شده توسط nashenakhte

سلام
برگشتم , تو اپن مدت که نبودم خپلی اتفاق ها داشت می افتاد که ترجپح دادم اپنجا نوشته نشه اما الان تقریبا همه چپز به حالت قبلی خودش برگشته !!! خنده داره نه ؟؟ مثل آرامش بعد از طوفان

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

عید همه مبارک
امیدوارم سال خوبی داشته باشیم

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

نمی دونم چی میشه ؟
برام دعا کنید عاقلانه تصمیم بگیرم

 

وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند
وقتي كه چشم هاي كودكانه عشق مرا
با دستمال تيره قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
وقتي كه زندگي من ديگر
چيزي نبود هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري
دريافتم بايد بايد بايد
ديوانه وار دوست بدارم
يك پنجره براي من كافيست
يك پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سكوت
اكنون نهال گردو
آن قدر قد كشيده كه ديوار رابراي برگهاي جوانش
.....معني كند
***********
و حقیقت این است که درس نخوانده ام
و حقیقت این است که اعتماد ندارم
و حقیقت این است که می ترسم
و حقیقت این است که خیلیچ یزها گنگ و نامفهوم در برابرم ایستاده
و حقیقت این است که......

 

دروغ

نوشته‌شده توسط nashenakhte


آنگاه كه انساني دروغ مي گويد
بخشي از جهان را به قتل مي رساند
اين ها مرگ هاي كمرنگي هستندكه
انسان ها به اشتباه زندگي مي خوانند
***
کسی می تونه راهنمایی کنه و بگه امیدیه چقدر با اهواز فاصله داره ؟
اصلا چطور شهری هست ؟
امکاناتش در چه سطحیه ؟
چند تا دانشگاه داره ؟ می گن دوتا اما من تو دفترچه های کنکور اسمشون رو نمی بینم
نزدیککترین دانشگاه ها به اون جا کدوم هایند ؟
می شه نقشه ای از شهر امیدیه رو تو اینترنت پیدا کرد ؟
و خلاصه اگه سایتی راجع به اهواز یا امیدیه می شناسید لینکش رو بدین

 

مریضی

نوشته‌شده توسط nashenakhte

مریض بودم .خیلی خیلی بد بود . دو تا آمپول خوردم , چرک خشک کن هم هنوز می خورم اما فایده نداره هنوز هم حالم خرابه
نتایج دانشگاه هم اعلام شد من قبول نشدم
نتایج سهمیه شاگرد ممتاز هم اعلام شد من نبودم و همکلاسیم این شانس رو بدست آورد (از کل دانشگاه ما همون یک نفر انتخاب شد ).و
خلاصه هم مریض جسمی بودم هم کلی حالم گرفته شده
یه خبر های دیگه هم هست که اگه جدی بشه می نویسم

 

درگیری!!!!

نوشته‌شده توسط nashenakhte

درگیر کارهای مسابقاتم
اصلا فرصت سر خاراندن ندارم
تو همین اوضاع یه آزمون هفت مرحله ای هم شرکت کردم , که دیگه واسه هیچی وقت باقی نگذاشته

 


. یکی سر خلق را به بند می کشد
رفیقش جیب او را خالی می کند
و
شریک سومشان,در گوشش آهسته و مهربان و از زبان خدا زمزمه
! می کند که :صبر کن,برادر
اندرون از طعام خالی دار
گرسنگی ات را سرمایه ی بخشش گناهانت کن
سر و کار اینها همه به قیامت
در عوض این ها آخرتشان خراب است


علی شریعتی

 

عاشورا

نوشته‌شده توسط nashenakhte

عاشورا و تاسوعای حسینی بر دوستاران آن اما تسلیت باد
این مطلب از وبلاگ گل پسر هستش
پ.ن
این مطلب از وبلاگ گل امید هستش نه گل پسر فقط اشتباه نایپی بود , امیدوارم آقا وحید ببخشه

 

شباهت من و شمع

نوشته‌شده توسط nashenakhte

وقتی نگاهم می کنن ذوب می شم !!!!

 

دو سال تمام شد

نوشته‌شده توسط nashenakhte

هر سلامی یه خداحافظی در پی درداره !!
ما دلمون نیومد از هم خدافظی کنیم
دو سال با هم بودیم
با هم خوش بودیم
هم دیگه رو اذیت کردیم
با هم خندیدیم
به هم خندیدیم
و ...
امروز آخرین امتحان رو دادیم و همه چیز تموم شد
حالا بعضی ها
سربازی می رن
خونه شوهر می رن
یه شهر دیگه می رن
....
الهی همه عاقبت به خیر بشن
این روز آخری کار خودمو کردم . استاد سیستم عامل رو راضی کردم که باهاش عکس بگیرم , آخه خیلی دوسش دارم

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

عشق توی این دوره و زمونه یعنی چه ؟

شر و ور

پس چه طوره که می گن فلانی عاشق شده ؟

خب بگن .منظورشون اینه که چشماش داره آلبالو گیلاس می چینه و زده به سرش و الا عشق کدومه.گشنگی
نکشیده که عاشقی یادش بره!!!

یعنی آدمای گشنه عاشق نمی شن ؟

بابا دلت خوشه ها. وقتی دلت داره ضعف میره حالا گیرم که حوری بهشتی کنارت باشه همه جا را
نون می بینی!!

کسی که سیره چی ؟

اونم از سیری زده به سرش و هی می گه امواج آبی دریا و دشتهای زیبا و گل و بلبل و........

این که نشد با این حساب توی دنیا خیلی ها زده به سرشون !

یه جورایی!

حالا کدوم وفادارترن دخترا یا پسرا ؟

از لیلی و مجنون بگم یا بچه های حالا ؟

از هر دو.

بر عکس مجنون که فکر قیافه نبود حالا فقط فکر<قیافه> و <تریپ> هستن و عمرا" مثه لیلی و مجنون
تا آخرش وفادار بمونن. هر چند لیلی هم که می گفت عاشقه اولش با یکی دیگه ازدواج کرد و آخر سر
اومد سر نعش مجنون ! نتیجه اینکه مجنون وفادارتر بود ولی اکثر پسرای این دوره و زمونه اگه لیلی
بمیره میرن سراغ شیرین !!!!!!!!!

ولی پدر لیلی مجبورش کرد که با یکی دیگه ازدواج کنه خودش که نمی خواست.

ولی می تونست مقاومت کنه.

چطوری ؟

خودشو می کشت !

عجب راه حلی ! نظرت درباره ی این شعر چیه : (عاشقان را بگذارید بنالند همه / مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید.)

عمرا" منظورش عاشقای آب دوغ خیاری حالا باشه که کارت پستالشون یک قلب سرخه که یک تیر از وسطش رد شده ! این منظورش عاشقاییه که برای خدا بی تابی میکنن .

این شعر چی ؟ (عشق یعنی انتظار و انتظار...عشق یعنی هر چه بینی عکس یار....)

بابا بی خیال این که شد نهی نهی فیلمای هندی.......آدم نباس اینقدر ها هم خودش را خار کنه. همینا زن ذلیلای آینده ن !

نظرت درباره ی فیلمای عاشقونه چیه ؟

خوشم نمی یاد. اکثرا"یک مرد روانیو با چند تا آواز و یه ساز و یه وسیله قتاله قاطی می کنن و........

چرا میگن عاشق غمگینه ؟

چه می دونم.چون یا آهنگ های غمگین گوش می دن یا هی آبغوره می گیرن !

آیا عاشق بیشتر توی خیال زندگی می کنه ؟

دقیقا". مثلا" دختره طرف یه تریپ معمولی داره توی خیال براد پیت می بینش. پسره هم همین طور. برای همینه که می گم چشماشون آلبالو گیلاس می چینه دیگه !!!

 

عشق آهو

نوشته‌شده توسط nashenakhte

این ها رو یه روزی و روزگاری از گروه ترانه ها دریافت کردم و نویسندش این آدرس رو داده بود
اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد

شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند

البته این پیت رو چهار بار فرستادم اما انگار دفعه چهارم که موفق شده بود م فقط یک خط از اون دیده میشده و ممنون از آقا وحید که بهم اطلاع دادند

 

تشریح

نوشته‌شده توسط nashenakhte

امروز دوم محرم است
از همه کسایی که به دو پست قبلی جواب دادن متشکرم و همون جا نیز جوابی دادم
و ممنون از تمام کسایی که نظرشون رو در این رابطه گفتند و منو راهنمایی کردند و نوشته انوش که خیلی مفید بود و پیشنهاد می کنم همه حتی اونهایی که متاهل هستند نیز بخوننش
و آقا مهرداد عزیز بله من نامرد ( یعنی دختر هستم ) ولی سوالم اینه که مگه پسر ها چه جوری مینویسن و فرقشون با نوشته های دختر ها چیه ؟؟ آخه از وقتی که یادم میاید بیشتر دوستان من پسر بوده اند (البته نه دوست پسر با اون معنایی که فعلا تو جامعه مرسوم شده ) من دوستان دختر زیادی هم دارم ولی با پسرها سازگارترم واین شامل دوستانم تو همین دانشکده کوچیک نیز میشه و شاید یکی از دلایلی که من از تلفن خواهر همکلاسیم شکه شدم نیز همین بود
پ.ن 2
دیشب خواب دیدم ساده دل و باسیاست اومدن تو یه کلاسی که من توش تنها بودم و می خواستن منو اذیت کنن من به ساده دل گفتم در و باز کن اون نکرد من گفتم جیغ میکشم گفت بکش . هرچی جیغ کشیدم فایده نداشت تا این که از صدای جیغ خودم بیدار شدم
ساده دل آدم بدی نیست .نمی دونم چرا تو خواب منو انقدر ترسوند
پ.ن 3
جدا از کاری که دارم انجام می دم متاسفم اما مجبورم
قسمت هایی از این پست رو حذف کردم , شرمنده اما دلیلش برای خودم مهمه و بیشتر به خاطر همکلاسیمه تا خودم

 

« فردا »

نوشته‌شده توسط nashenakhte

ديروز ما زندگي را به بازي گرفتيم
...امروز،اوما را
فردا؟
.: قيصر امين پور:.
از پنج شنبه که خواهر همکلاسیم به تلفن همراهم زنگ زد و شماره خونه رو خواست و گفت : برای امر خیره , من درسته دیوانه شدم نمی تونم درس بخونم امتحان شبکه های اطلاع رسانی رو به هر ننگیتی بود دادم ولی امتحان اصول رو گند زدم , سه نمره رو اصلا بلد نبودم و همش چرت وپرت نوشتم , نمی دونم استاد چطوری تصحیح می کنه ؟ ولی خدا رحم کنه اصلا دلم نمی خواد که معدلم بیاد پایین ؛
تازه حالا بعد دوسال دارم میفهمم دلیل خیلی از رفتارهای همین جناب همکلاسیم رو , عجب گاگولی بودم من که تا روزی خواهرش زنگ نزد نفهمیدم . البته متوجه شده بودم که این ترم خیلی مهربون شده اما نمی دونسم چرا

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

«معیار های ازدواج چیه؟ «البته به نظر شما

 

امتحان

نوشته‌شده توسط nashenakhte

نتیجه امتحان میان ترم رو یک شب قبل از امتحان پایان ترم زدن تو سایت «واقعا متشکریم استاد»درس شبکه میان ترم 91 از 100.همون امتحانی که یک هفته تمام تو بیمارستان بودم و همون جا تو اتاق پرستاری و یا لحظاتی که مادربزرگ خوابش می برد درس می خوندم.در حال حاضر به خاطر شروع شدن امتحان ها و جو گرفتگی من این مکان به طور نامرتب آپ خواهد شد
راستی امروز امتحان شبکه دادم هی بد نبود یعنی تقریبا خوب بود
روز جمعه هم کنکور برگزار شد که با تاسف بسیار توی سوال های ریاضی مثل ...تو گل گیر افتاده بودم . بعد جلسه همه می گفتن سخت بوده . بیرجندیه می گفت سوال سی وسه اختصاصی بوده که گفتن وقت تمامه ولوازم بهداشتیه می گفت ساعت 11.30 دیده بلد نیست جواب بده از جلسه اومده بیرون با این حساب اگه راست گفته باشن وضعیت من خیلی هم بد نبوده تنها مشکل اینجاست که فقط یک شهر انتخاب کردم چون تحمل غربت رو ندارم

 

هفت ویژگی افراد شاد

نوشته‌شده توسط nashenakhte

.این هم از ویژگیه افراد شاد
شما از کدوم دسته اید؟؟
آیا تا به حال دقت کرده اید که بعضی افراد بدون توجه به مسائل و مشکلات , چقدر در سر زندگی و شاد بودن توانا هستند؟ تحقیقات نشان می دهد این حالت ذاتی یا خدادادی نیست بلکه یک مهرت است که این افراد ان را در خود پرورش داده اند . شما هم اگر بخواهید می توانید این مهارت را کسب کنید و زندگی خود را لبریز از شادی ونشاط سازید
.!!!اشخاص شاد با زندگی همراهی می کنند
هر کسی تقدیری در زندگی دارد و این به عهده خودش است که با قسمت خود بجنگد یا با آن همکاری کند اما ایا این حرف به این معنی است که فرد باید دراز بکشد و بگذارد زندگی روند خود را طی کند؟
مسلما نه! در عوض می تواند روشی در پیش گیرد که به بهترین وجه ممکن با مسایل مواجه شود و حداکثر تلاش خود را در این زمینه نشان دهد در ان صورت متوجه راه های جدیدی می شود و با کشف آن ها انرژی تازه ای کسب می کند . زندگی می خواهد شخص , تقدیر و سر نوشت خود را بفهمد آیا ترجیح نمی دهید به جای جنگ با زندگی کنار بیایید؟
.اشخاص شاد فقط مثبت نمی اندیشند بلکه مثبت عمل می کنند
مثبت اندیشی مسلما جای خودش را دارد. برای شاد بودن باید افکار خود را عوض کنید. اما منتظر از راه رسیدن احساسات نباشید. اشخاص دارای قدرت کنترل مستقیم بر چگونه عمل کردن و چگونه اندیشیدن خود هستند اگر می خواهید شخص شادتری باشید , شادمانه تر عمل کنید. اگر می خواهید شخص مهربان تر و با عاطفه ترعمل کنید. اگر می خواهید منش دوستاه تری داشته باشید دوستانه تر عمل کنید احساسات پس از عمل کردن از راه می رسند
.اشخاص شاد آن چه را که احتیاج دارند طلب می کنند
.همان طور که نعمت ها معمولا از آسمان به زمین نمی افتند, از شکایت کردن نیز چیزی عاید اشخاص نمی شود اگر به ظرب المثل هر چه بکارید همان را درو می کنید اعتقاد دارید پس به جای شکایت کردن به دنبال خواسته های خود بروید. این اتخاب شماست. میتوانید به همین رویه ادامه بدهید, دیگران را متهم کنید و همچنان چیزی عایدتان نشود یا می توانید خیلی راحت آن چه را که خواهید طلب کنید
.اشخاص شاد مشتاق تغییر هستند
ثابت ماندن و تغییر نکردن مخالف همه قوانین طبیعت است . اگر تلاش کنید که ثابت اتفاق بیفتید, در این صورت همیشه ناراحت خواهید بود اگر اجازه بدهید ترس از تغییر کردن شما را متوقف سازد , با محروم شدن از خواسته های خود موافق هستید شما می توانید بر این باور باشید که تغییر باعث آزار اشخاص می شود و در مقابل آن مقاومت به خرج دهید. یا درعوض می توانید تغییرات را با آغوش باز پذیرا باشید و معتقد باشید که وجود آن ها به شما کمک خواهد کرد همه این ها بستگی به این موضوع دارد که تصمیم بگیرید کدام عقیده را باور کنید
.اشخاص شاد به خود اجازه شکست خوردن نمی دهند
شکست به این معنی نست که هیچ گاه به هدف خود نرسید و یا دلیلی بر دست کشیدن از هدف نیست به هدف دست نیافتن تنها یک معنی دارد: شما به تمرین و تجربه بیشتری احتیاج دارید و مشتاق اشتباه کردن باشید و تسلیم نشوید. اجازه ندهید یک شکست شما را به گونه ای تحت تاثیر قرار بدهد که همه تلاش های خود را ازبین ببرید و درست مثل یک دونه لذت به خط پایان رسیدن را حس کنید اشخاص شاد در زمان حال زندگی می کند اگر نسبت به لحظه حال آگاه هستید و در کنار آن منتظر آینده نیز هستید قادر خواهید بود تا از فرصت ها سود ببرید. اگر با خودخوری غم گذشته را می خورید چشمانتان به روی امکانات و فرصت های حال بسته خواهد بود درعین حال نافع اینده را نیز از دست خواهید داد . زندگی شاد محصول زندگی کردن در لحظه حال است که اگر از آن خوب استفاده بشود تکیه گاه و ضریب اطمینانی برای داشتن آینده ای خوب و فوق العاده است. اشخاص فقط با آن چه که امروز انجام می دهند می توانند آینده خود را تحت تاثیر قرار دهند
.اشخاص شاد برای اینده برنامه ریزی می کنند
انسان های شاد می دانند باید تسلط داشتن بر زندگی را تمرین کنند و بر زندگی خود کنترل داشته باشند تا دربرابر احساساتی مانند قربانی بودن یا بی دفاع بودن مقاوم باشند. برنامه ریزی در جهت درست انجام دادن کارها امری ضروری است نه این که وقت خود را بر هر چیزی که توجه فرد را به خود جلب می کند, صرف کند برای آن چه که برایتان مهم است برنامه ریزی کنید و تصمیم بگیرید تا وقت پول انرژی و منابع محدود خود را برای آن صرف کنید

 

آرامش

نوشته‌شده توسط nashenakhte

این روزهای پر استرس آدم به کمی آراش* احتیاج داره .این ها رو نوشتم تا کسایی هم که این روزها مثل من هستند گوهر با ارزششون رو به یاد بیارن و بدونن در هر شرایطی که باشن اون ترکشون نمی کنه
آرام باش و بدان من خدا هستم
خوشا به حال پاكدلان زيرا آنان خدا را خواهن ديد
به خدا نزديك شو تا خدا هم به تو نزديك شود
از صميم قلب به خدا اعتماد كن . به اشراق خودت اتكا مكن . به هر راهي ميروي او را در نظر آور ، تا او راه را برايت راست كند
نگران فردا مباش ، فردا به قدر كافي تگراني هاي خود را دارد
لزومي ندارد بر مشكلات هر روز بيفزايي
تا تغيير نكنيد و مانند يك بچه نشويد، به ملكوت خداوند داخل نخواهيد شد
خود را با شفقت ، مهرباني ، فروتني ، نرمش و شكيبايي بپوشانيد
يكديگر را تحمل كنيد . اگر كسي از ديگري شكايتي داشت ، يكديگر را ببخشيد
از همه مهمتر اينكه خود را با عشق بپوشانيد، كه همه كس را با همههنگي به يكديگر پيونده مي دهد
باد هر كجا كه بخواهد مي وزد. مي توانيد صداي باد را بشنويد ، اما نمي توانيد
بگوييد از كجا مي آيد ، يا به كجا خواهد رفت . كسي كه از روح القدس متولد شده هم همين طور است
هيچ كس خدا را نديده است ، اما اگر ما يكديگر را دوست بداريم
او در ما ساكن خواهد شد و عشق او در ما به كمال خواهر رسيد
خداوند از شما چه مي خواهد جز اينكه عدالت را برقرار كنيد ، مهرباني را دوست بداريد و با خداي خود فروتن باشيد ؟
پ.ن
پ.ن
آرامش درسته patande-tanha باتشکر از *

 

جذابيت هاي منحصر به فرد تهران

نوشته‌شده توسط nashenakhte

چند وقت پیش یکی از دوستانم اینو برام ایمیل زد ؛ البته چیزی که باعث شد اینو حالا اینجا بیارم این عکس ها بودن از وبلاگ لحظه
تهران جذابيت های منحصر بفردی دارد که در هيچ جای دنيا نظير ندارد
تهران تنها شهری است که در آن می توانيد وسط خيابانهای آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن های لباس های مدل جديد برويد، در تاکسی نظرات سياسی تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما برای ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد
تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشينند، چهار نفر روی موتورسيکلت می نشينند، شش نفر توی ماشين می نشينند، ۲۵ نفر توی مينی بوس می نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند
تهران تنها شهری است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد می شوند، اتومبيل ها حتما روی خط عابر پياده توقف می کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور می کنند
تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند
در تهران از همه جای ماشين ها صدا در می آيد، جز از ضبط صوت آنها
در تهران هيچ جای زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه آن جاهايی که ديده نمی شود هم نگاه می کنند
همه در خيابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند
تهران تنها شهری است در دنيا که همه صحنه های فيلمهای بزن بزن را در خيابان های شهر می توانيد ببينيد، اما تماشای اين فيلمها در سينما ممنوع است
مردم وقتی سوار تاکسی می شوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی می روند اصلاح طلب می شوند و وقتی راه پيمايی می کنند محافظه کارند و وقتی سوار موتورسيکلت می شوند راست افراطی می شوند
رانندگی در تهران مثل سياست ايران است، هرکسی هر کاری دلش بخواهد می کند، اما همه چيز به کندی پيش می رود
ماشين ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت می کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنند تا راه باز شود
و تهران تنها شهری است در دنيا که در شمال شهرمردم در سال ۲۰۰۸ ميلادی زندگی می کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجری قمری

 

درسهایی از زندگی

نوشته‌شده توسط nashenakhte

نیت داشتم چیزی ننویسم و سر کار هم نرم تا بلکه یه ذره درس بخونم ؛ اما نشد. تو اینچند روز که نرفتم اداره و اینترنت رو تعطیل کردم عملا هیچی درس نخوندم ,چه می شه کرد تنبل همیشه خوابه جاش توی رختخوابه
دو تا کتاب خوب خریدم از اسپنسر جانسون . فکر کردم اگه تو خونه داشته باشم بهنره تا اینکه هر دفعه برم از کتابخانه امانت بگیرم .کتاب اول اسمش «هدیه» است که همون شب اول خوندمش و تموم شد کتاب بعدی هم «چه کسی پنیر مرا برداشته است؟ » هستش که کتاب خیلی مفیدیه . البته لازم به توضیحه که کتاب « هدیه »به نوعی مکمل کتاب «چه کسی پنیر مرا برداشته است » هست

درسهایی از زندگی
اعتماد سازي سالها بطول مي انجامد، اما ممكن است در عرض چند ثانيه از ميان برود
در اين دنيا اهميت ندارد كه چه چيزهايي داريد، بلكه اين مهم است كه چه كسي را در زندگي خود داريد
هنگامي كه خود را با ديگران مقايسه ميكنيد در واقع ارزش وجودي خود را زير سوال ميبريد. ما همگي افرادي بي همتا و منحصر بفرد ميباشيم
شما ميتوانيد كاري را در يك لحظه انجام دهيد كه تا پايان عمر موجب پشيماني و اندوه شما گردد
براي رسيدن به شخص آرماني و ايده آل خودتان به روندي مادام العمر نياز است
با بهره گيري از فرصتهاست كه ما شجاعت را مي آموزيم
يا بايد رفتار و نگرش خود را كنترل كنيد و يا آنكه تحت فرمان رفتار خود در خواهيد آمد
ما نسبت به كرده خود مسئول ميباشيم، صرفنظر از اينكه چگونه آن را توجيه كنيم
هر چقدر هم كه آغاز يك رابطه پر حرارت و عاشقانه باشد، علاقه و احساسات آتشين فرو خواهد نشست و بهتر است چيز ديگري جاي آن را بگيرد
قهرمانان افرادي هستند كه عملي را كه ميبايست انجام پذيرد را انجام مي دهند، صرفنظر از پيامدهاي آن
پول ابزاري نامناسب براي امتياز دهي ميباشد
ميزان كمال و پختگي به نوع تجارب و ميزان درس گيري شما از آن تجارب بستگي دارد و نه به ميزان سن شما
اين با خارج گشتن از محدوده آسايش است كه ما رشد ميكنيم
هر مقدار هم كه دوست شما خوب باشد، بر خي اوقات احساسات شما را جريحه دار خواهد كرد، و شما بايد وي را مورد بخشش قرار دهيد
اين تنها كافي نيست كه ديگران را مورد بخشش قرار دهيد، برخي اوقات شما خودتان را هم بايد ببخشيد
هر اندازه هم كه قلب شما شكسته شده باشد، جهان براي اندوه شما از حركت نخواهد ايستاد
پيشينه و شرايط شما قطعا در آنچه كه هستيد تاثير گذار بوده اند، اما شما در شكل گيري شخصيت آينده خود مسئول ميباشيد
دو فرد ممكن است به يك چيز واحد و كاملا يكسان نگاه كنند و چيزهايي كاملا متفاوت ببينند
كيفيت ارتباط برقرار كردن شما تعيين كننده كيفيت زندگي شما خواهد بود
شما قادر هستيد به هر چه كه ميخواهيد برسيد، بشرط آنكه ايمان داشته باشيد كه استحقاق آن را داريد و وقت، انرژي و ذهن خود را وقف آن كنيد
شما مي بايد اهداف خود را بر اساس خواسته هاي خود تعيين كنيد، و نه خواسته هاي ديگران
زندگي در گذشته و آينده از زندگي امروز شما ميكاهد
اگر تناسب اندام خود را حفظ نكنيد در دراز مدت تاوان آن را خواهيد پرداخت
در هر كجا از عرصه زندگي كه شما براي آن انرژي صرف نميكنيد، زيان خواهد ديد
شما قادر نميباشيد ديگران را وادار كنيد تا شما را دوست داشته باشند، تنها كاري كه ميتوانيد انجام دهيد آنست كه فردي دوست داشتني گرديد
اگر شما از انتظارات و نيازهاي خود به ديگران چيزي نگوييد، تنها چيزهايي را كه آنها حدس ميزنند شما به آن نياز داريد را در اختيارتان قرار خواهند داد. و اين ممكن است با خواسته هاي شما بسيار متفاوت باشد

 

وقایع الاتفاقیه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

امروز باز هم کلاس داشتم با استاد سیستم عامل -البته این ترم فقط 5 تا درس برام مونده -بازم ازش سوال پرسیدم اما این دفعه نه یکی نه دوتا حدودا هشت تا !!!بنده خدا بعد از تموم شدن کلاس چیزی حدود بیست دقیقه یا بیشتر ایستاد برای رفع اشکال های من
. الهی قربونش بشم . چقدر استاد ماهی دارم . فقط روم نمی شه بهش بگم
امروز یکی از هم کلاسی هام پای تخته اینو نوشته بود
دنیای بشکن زدن و لوس بازیه عروس و دوماد بازیه و ناموس بازیه
فروغ
بعدش تو فاصله ای که من و استاد داشتیم حرف می زدیم پسر های بلای کلاس رفتن پای تخته و اول اسم ساده دل و با سیاست رو بین دو تا مصرع نوشتن و از اونجایی که حرف اول فامیل با سیاست با حرف اول اسم ساده دل یکی هستش این دو تا رو در هم ادغام کردن و یک بار نوشتن .خلاصه آشفته بازاری بود امروز دانشگاه ما
استاد اصول وارد کلاس شد گفت :یه خانومی با من تماس گرفته و گفته کلاس سیستم عامل تشکیل نشده , بچه ها هم نیومدن شما هم نیاید!!!!!!!!!!!!!!!استاد با دانشگاه تماس گرفته که این چه وضعیه ؟ مسئولین دانشگاه گفتند همه حاضرند شما تشریف بیارین .حالا پیدا کنید خیانت کار را .من فکر می کنم همونی که به مامانش نمی گه که با دوس پسرش می ره این ور و اون ور و از وقت کلاسیش می زنه برای این کار باعث این آشوب بوده . امان از دست این بچه ها

 

سال نو

نوشته‌شده توسط nashenakhte


سال نو میلادی رو به همه تبریک می گم
امیدوارم سال خوبی داشته باشین

 

جدایی از استاد مهربون

نوشته‌شده توسط nashenakhte

عاقبت روزی خواهی فهمید
ناگفته هایم را
...
بر آنچه گذشت افسوس نمی خورم
و بر آنچه می آید نگران نیستم
که معتقدم دنیا انعکاس صداست
و تنها صداست که می ماند
امیدوارم تو نیز اینچنین بیاندیشی
یا برترش را
***********************
خوشا به حالش
فروغ را می گویم
...
ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم
...

ما اما
چون دو عابر بیگانه
بی تفاوت
از کنار هم می گذریم , در برابر هم می ایستیم , گاه خیره می شویم
همانند انسان های در حال عبور از پیاده رو یک خیابان شلوغ که گاهی احساس می کنند ؛ فقط احساس می کنند که شخصی که گذشت آشنا بود؟ کی دیده بودمش؟ کجا؟ بگذیم !اهمیت ندارد !! وگرنه خاطرم می ماند
به همین راحتی



احتمالا تا اول بهمن ماه اینجا چیزی نمی نویسم . علتش هم اینه که تا ساعت دو ظهر اداره هستم بعد از اون هم دانشگاه تا ساعت شش و هفت بعدش هم باید درس بخونم . تا کمتر از سه هفته دیگه باید کنکور بدم اما اصلا آمادگیش رو ندارم و این مریضیه مادر بزرگ و برادرم هم شد بلای نازل شده از آسمون . هرچند مزیتهایی هم داشت مثلا گفتگوی تلفنی که با حامد – پسر داییم – داشتم

البته این روز ها یه چیز دیگه هم عذابم می ده , اون هم جدا شدن از استاد محبوبم اقای .... – استاد سیستم عامل – هست . می خوام تو این مدت باقی مانده از حداقل وقت حداکثر استفاده رو ببرم و تمام سوال هام رو بپرسم و این کار نیاز به خوندن مطالب جدید داره
یه اتفاق بامزه هم رخ داده
من به همین استاد گفتم
بلد نیستم منو راهنمایی کنیدasp.net
ایشون هم گفتند چشم جلسه بعدی برات می آورم .
...
جلسه بعد یادشون رفت
ایشون : یادم رفت این دفعه ایمبلی , پیغامی چیزی بزن که فراموش نکنم
من : به همون آی دی ... که ترم قبل داده بودین
ایشون : آره همون عجیت غریبه
من : اس ام اس بزنم چطوره ؟
.ایشون : این دیگهخیلی خوبه .شب قبلی که با من کلاس دارید این کار رو بکنید تا من براتون بیارم
چند روز بعد تو حیاط دانشگاه
!!من : سلام استاد - به یاد جمله معروف سلام درویش بی سبب نیست می افتم
ایشون: سلام
.من : آوردین
ایشون:چی رو ؟
من : دیشب ... هنوز جملم رو تمام نکرده بودم که
ایشون:آها اون پیغام رو شما فرستاده بودین؟
من : بله
.ایشون: اسمتون نبود من هرچی فکر کردم یادم نیومد قرار بوده برای کی و کجا کتاب بیاورم
!!!!!!من : اولش یادم رفت بعد که دکمه ارشال رو زدم دیگه روم نشد فکرکردم اون موقع شب شاید خواب باشید
.ایشون:نه بابا اون موقع تازه از کلاس بر می گردم
ایشون : دوباره اس ام اس بزنید اما این دفعه اسمتون رو فرامش نکنید
.من : چشم
چند روز بعد بازم حیاط دانشگاه
من : سلام یادتون که موند نه ؟
ایشون : نه یادم رفت
من : ( در حالت ناباوری) جدی؟ راست می گین؟
ایشون : نه این دفعه پشت دستم رو داغ کردم که یادم نره
من : مرسی
ایشون : خواهش می کنم

بعد از ظهر همون روز خونه پشت کامپیوتر
حاوی اطلاعات رو یاز میکنم cd
خشکم زده , استاد ورداشته دو تا کتاب به زبان اصلی برام اورده, در حالی که من ترجمم اصلا خوب نیست این بنده خدا به هوای ترجمه ای که ترم پیش براش کردم بوده . در حالی که من اونو برای پسر داییم میل کرده بودم اونم با مترجم پارس کمرش رو شکوند بعد دوباره برای من میلش کرد منم فقط جمله بندی هاش رو اصلاح کردم دو روز روش وقت گذاشتم . اونوقت این بنده خدا فکر کرده من آخر ترجمه ام برداشته دوتا کتاب تخصصی به زبان اصلی برام آورده

 

برای صادق

نوشته‌شده توسط nashenakhte

يه دوست خوب به اسم صادق که وبلاگ نويسه تو وبلاگش پيشنهاد داده بود شب يلدا براش فال حافظ بگيريم اونم به نيت ما فال بگيره و بياد توي کامنت دوني وبلاگ بنويسه حالا من نيت کردم و منتظرم بياد اميدوارم که به قولش عمل کنه حتي اگه به خاطر مشغله زياد يا هر چيز ديگه نتونه بياد من تاراحت نمي شم چون پيشنهاد اون باعث شد برم به حال و هواي چند وقت قبل که حافظ مدام تو دستم بود و من متوجه شدم اي بابا چقدر از حافظ دور افتادم و به اين فکر مي کنم يه غريبه چقدر راحت با يه صحبت ساده مي تونه دل آدم رو شاد کنه و يکي که فکر مي کردي دوستته چقدر ساده مي تونه با حرف هاش و توهين هاش تو رو زير سوال ببره و اجازه دفاع هم بهت نده فکر کردم اين طوري از صادق تشکر کنم(به خاطر چند لحظه آرامشي که براي من ايجاد کرد و خيلي تجربه ها که بيادم اورد) هر چند که توکامنتدوني وبلاگش هم براش پيام تشکر گذاشتم
البته این پست مال یک شنیه یود که امروز پست می شه

 

یک هفته دوندگی

نوشته‌شده توسط nashenakhte

شنبه 26 آذر

مادر بزرگ رو بستری کردند . صبح مامان پیشش بود عصرمن جام رو با مامان عوض کردم

یک شنبه 27 آذر

صبح ساعت شش از بیمارستان اومدم خونه سه ساعت خوابیدم و رفتم دانشگاه کلاس سیستم عامل تشکیل نشد . بچه ها زنگ زدن به استاد که نیاد و امتحان هم نگیره اونم پذیرفت . منم از اونجا حدودا ساعت سه بعد از ظهر مستقیم اومدم بیمارستان در حالیکه همه دوستام رفتن آکواریوم نگاه کنند امروز عملش کرده بودند و یه باتری جدید براش گذاشتن حقیقت اینکه از 17 سال پیش به این طرف قلب مادربزرگ من درست کار نمی کنه و یه شارژر اون جا هست که به جای قلب کار می کنه حالا عمر شارژرتموم شده و یه شارژر جدید براش گذاشتن

دوشنبه 28 آذر


صبح ساعت 7 از بیمارستان اومدم خونه بخوابم ساعت 9 یا 10 خاله زنگ زد مادر رو مرخص کردند . عجب عمل کشکی تو 24 ساعت بیمار رو مرخص می کنن . عوض کردن دکور خونه بخاطر اینکه مادر بزرگ تو این مدتی که اینجاست راحت باشه سه چهار ساعتی طول کشید . کار ماتموم شد که دایی و خاله مادر رو از بیمارستان آوردند .


سه شنبه 29 آذر


صبح تو سه ساعت 130 صفحه شبکه رو یه دور کردم . تو دانشگاه رو دسته صندلی اتاق 106 که کلاسهای این استاد همیشه اونجا هستش بعضی از تعریف ها رو که حفظ نبودم نوشتم .یکی از همکلاسی هام که این خیانت بزرگ تاریخ رو شاهد بود و خود ش استاد این جور خیانت هاست گفت : روزی که خانم ناشناخته دست به همچین کاری بزنه امام زمان باید ظهور کنه.!!!پنج دقیقه به شروع امتحان باسیاست اومد توکلاس شبیه کسی که فتح عظیمی کرده باشه کیف خودش و ساده دل رو برداشت و رفت ؛ فهمیدم هر خبری هست هست اومدم تو سالن دیدم چشمتون روز بد نبینه آقا داره صندلی ها رو از کلاس 101 میاره بیروم و جایگاه امتحان رو به اونجا منتقل کرده . فهمیدم که باز رفتن و زیراب مارو زدن برگشتم مثل بچه آدم هر چی که رو صندلی نوشته بودم مهم ترها ش رو دوباره توی کاغذ یادداشت کردم تا این بی جنبه ها باشن یه بار دیگه منو لو بدن .اونوقت رفتم سر کلاس اما ای دریغ همه صندلی ها پر شده هر چی نگاه می کنم صندلی خالی نیست که من بشینم جز اونی که جلو در کلاسه ناچار بر گشتم سزاغ اون صندلی که صدایی اومد ,صدای فرشته نجاتم بود که میگفت : خانم ناشناخته براتون جا نگه داشتم . این لحظه قیافه یه بنده خدایی دیدن داشت که از تعجب داشت شاخ در می اورد .سر جلسه هم که معلومه جنتلمن ما سه نا سوال رو به من رسوند من هم با جواب چند تا سوال و باز گذاشتن برگه تا ایشون هر چقدر دلشون می خواد کپی برداری بکنن از خچالتشون در اومدم .

اما برگشتن به خونه مکافات دیگه ای بود . وارد شدم خوانواده دایی به همراه دختر و دامادشون و نوه بسبار شلوغشون اومده بودن عیادت مادر بزرگ بعدش دختر دایی مامانم با شوهرش اومد بعد از اونها هم دختر دایی دیگم با شوهرش اومد و این جماعت شام تشریف داشتن و خواهر من هم در این گونه مواقع بهانه همیشگی یعنی درس را پیش می کشه و از زیر کار در میره بگذریم از اینکه تو این گیر و ویر تلفن هی زنگ می زنه و خاله ها و دایی هام اند که می خوان حال مادرشون رو بپرسن



چهار شنبه 30 آذر


رفتم دانشگاه از اونجا هم به بیمارستان مسئول قسمتی که من کار داشتم نبود دست از پا دراز تر برگشتم عصر عمه و دایی اومدن خونه ما دیدن مادر بزرگ


پنج شنبه 1 دی


صبح رفتم بیمارستان پرونده های مادربزرگم رو بگیرم . مسئولش نیست نزدیکیهای ظهر کارم راه افتاده میام بیرون منتظر تاکسی ام که بایدقیافه اون دو تا بشر .... رو ببینم .

میرم اون جایی که گوشی موبایل رو ازش خریدم شاید دفترچه فارسیش رو اورده باشه اما ای دریغ هنوز نیومده. مدارک مادر بزرگ رو همون جا فراموش می کنم

از موبایل فروشی رفتم یه آموزشکده برای آموزش دوره های تخصصی اما قیمت ها سرسام آور بود کمترینش صد هزار تومن بود تا ششصد و هفتصد هزار تومن و تاریخ شروعش هم آخر دی ماه که باز هم به درد من نمی خوره حتی اگه مسئله اولش رو با کمک مامان و بابا حل کنم . این یکی رو بی خیال شدم و برگشتم خونه


جمعه 2 دی


بعد از ظهر مامان وخاله رفتن حرم زیارت آخه خاله دلش می خواد یه نماز صبح و یه نماز مغرب و عشاء رو تو حرم بخونه . محمد –پسر خاله- زنگ زد بعدش بلافاصله زنگ تلفن به صدا در اومد !!به شماره نگاه کردم همینکه پنج تا شماره اولش مثل خونه محمد بود فکر کردم یادش رفته چیزی رو بگه .گوشی رو برداشتم محمد نبود ! یه مرد جون خیلی مودب و رسمی

...اون : سلام منزل آقای

من : بله بفرمایین

اون : من حامد هستم

من : واااااااااااااااای حامد چطوری ؟

اون : ناشناخته خودتی ؟

من : آره مشتاق دیدار , چه خبر ؟ خانومت خوبه

....اون:

... : من

.خلاصه یه نیم ساعتی این مکالمه ادامه داشت


شنبه 3 دی


که دارم تایپ می کنم

 

روزانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

یک هفته تمام در گیر انجام کارهای جشنواره بودم . البته کارگروهی بود و همه زحمت کشیدن ولی فشار کار خیلی خیلی زیاد بود و من همچین تجربه ای نداشتم .به هر حال جشنواره برگزار شد و رفت تا سال دیگه اما از روز شنبه باز باید برم بیمارستان به خاطر اینکه عمل مادر بزرگم روز یک شنبه انجام می شه .
این دوتا آهنگ جدید نیما خیلی خوشگلند مریم پاییزی از آلبو مریم پاییزی و یک آهنگ دیگه از همین آلبوم که کی گه عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه
توصیه میکنم این آلبوم رو حتما تهیه کنید
ویرایش شده شش صبح شنبه 3 آذر

 

من دیوانه و ما که دیوانه شدیم

نوشته‌شده توسط nashenakhte

نمی دونم چرا این طوری میشه
چرا همه چی خراب می شه
چرا
...
هیچکسی مسئول نیست , درحالیکه همه مسئولند
بابای امید تو اون هواپیمای لعنتی بود
متاسفم برای امید
برای تمام کسانی که عزیزاشون رو از دست دادند
برای تمام ایرانی ها
انسانها یی که باید شاهد این گونه حوادث باشند
فقط به خاطر یه اشتباه که سالها قبل کردند . و انگار هیچ طوری قابل جبران نیست

 

یک هفته

نوشته‌شده توسط nashenakhte

گزارش یک شنبه مادر بزرگم رو بردیم خونه دایی اینا . دوشنبه ساعت شش صبح مامان برای انجام کار ها و هماهنگی با بیمارستان رفت و ساعت 12 برگشت ساعت یک با هم رفتیم دنیالش تا ساعت ده شب سه تایی با هم بودیم . خیلی خوش گذشت مدتها بود این طوری (سه تایی) با هم تنها نبودیم

خلاصه بگم این هفته بیشتر توی بیمارستان بودم .تا توخونه . روز پنج شنبه هم اداره رفتم که ماشاالله کامپیوتر هاشون ویروسی بود و من با پنج تا آنتی ویروس رو چک کردم تا آخرش یکی جواب داد ( امان از دست ویروس نویس ها ی ایرانی که انتی ویروس هم ندارند ) عصر پنج هم جشن دانشجویی بود و من تو راه رفتن به جشن به عاطفه زنگ زدم تمام مدت با هاش حرف زدم بعدش هم جشن و اهدای جوایز به شاگرد های ممتاز که قصه اش طولانیه

 

دیروز و امروز

نوشته‌شده توسط nashenakhte

دیروز کنکور دانشگگاه آزاد برگزار شد . منم رفتم و یک گند بزرگ دیگه تو تاریخ به جا گذاشتم البته با توجه به اینکه من هیچی درس نخونده بودم و همه اطلاعاتم مربوط می شد به این درسهایی که در طول هر ترم می خوندم امتحان خوبی یود
روز پنج شنبه هم یک موبایل جدید خریدم
همونی که همکلاسی های مهربونم پیشنهاد داده بودند,
sony ericddon k750i
واقعا که چیز خوبی لنز دوربینش دو مگا پیکسل هستش کیفیت صدا که دیگه تگو محشره

 

!!راست می گفت

نوشته‌شده توسط nashenakhte


می گويد: مواظب باش! نگذار به تو علاقه مند بشود! خنده ات می گيرد. با تعجب می پرسی: چرا من؟ او بايد مراقب خودش باشد.اين مشکل من نيست. می گويد: خلاصه! اين جور آدم ها هميشه با خواهر برادری شروع می کنند و آخر سر تو می مانی و هزار جور دردسر! طوری رفتار کن که ديگر.... و تو می مانی توی چند تا نقطه ی انتهای جمله اش. و تو می مانی توی کار زندگی. می مانی توی کار سرنوشت و روابط. با خودت می گويی که چقدر سخت می شود يک دوستيِ سالم را خالی از هر گونه فکر و حرف حفظ کرد.

 

روح بزرگ

نوشته‌شده توسط nashenakhte

آدم باید روح بزرگی داشته‌باشد برای شنیدن درد‌های یک دوست و دفن کردن شنیده‌ها در دل خود.. اکثر آدم‌ها روح‌شان کوچک است.. روزی نه چندان دور، درد‌هایت را بر صورتت استفراغ می‌کنند.. دفن کردن درد در دل خود ساده‌تر است تا زدودن استفراغ دیگران.

 

به یاد منوچهر آتشی

نوشته‌شده توسط nashenakhte

نفرين
اين شب خالي را ، اي لب ناميمون ورد
از هراسي همه رگ فرسا كن سرشارش
ساقه ي نازك وسيراب گل رؤيا را
انتظار تبر حادثه اي بگمارش
----------------------------

 

خط سفید وسط خیابون

نوشته‌شده توسط nashenakhte

چهار شنبه حس عجیبی داشتم .مثل مرداد ماه تو بابلسر, رو صخره های کنار دریا فرهاد ساز می زد من چند تا صخره با فاصله از اون محو صدای ساز فرهاد و موجای دریا . چقدر با هم هماهنگ بودند
حالا بازم بعد سه چهار ماه همون حس بهم دست داد .تا حلا شده دلت بخواد چشمات رو ببندی ,رو خط سفید وسط خیابون راه بری , درحالیکه دستات به دوطرف باز هستند و حس کنی که این راه هر لحظه بالا و بالاتر میره انقدر بالا که دیگه نزدیک خداشدی حضورش رو با تمام وجودت درک کنی.
شده؟؟؟

 

هفتمین روز درگذشت منوچهر آتشی

نوشته‌شده توسط nashenakhte

سلام دوست عزیز.....قرار است در روز 5 آذر( هفتمین روز درگذشت منوچهر آتشی ) همه وبلاگ های ادبی و سیاسی با شعری از منوچهر آتشی به روز شوند ....دوست دارم شما هم نیز چنین کنید ......دیوان کامل اشعار منچهر آتشی در این وب سایت دیده می شود http://www.avayeazad.com/manoochehr_atashi/list.htmدر ضمن برای کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگ ادبی مراجعه نمایید . به امید ایرانی آباد و آزاد
دیروز که ننوشتم امتحان پایگاه داده داشتم , اتفاقا استاد امتحان نگرفت
هفت هفته دیگه باید پروژم رو تحویل بدم اما هنوز برنامه نویسیش رو هم کار نکردم . فعلا سرم شلوغ
....تازه فهمیدم علت گستاخی اردیبهشت ماهش چی بوده !!!!!!!!!!! آدم

 

از سخنان دکتر شریعتی

نوشته‌شده توسط nashenakhte

*و شما مومنان به آنان که غير خدا را می خوانند دشنام مدهيد تا مبادا آنان هم از روی دشمنی و جهالت خدا را دشنام دهند.

*در دشمنی دورنگی نيست. کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ريا بودند.

*هرگاه خواستی خردمند را از نادان بازشناسی با او از کارهای نا ممکن و محال سخن بگوی. اگر پذيرفت بدان که احمق است وگرنه عاقل

*انسان هرچه بالاتر رود احتمال ديدن وصله شلوارش بيشتر است.

*برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند.

*مهم اين نيست که چقدر ميدانيم. مهم اين است که از دانستهايمان چقدر استفاده کنيم.

*اگه آدما همونقدر که در صحبت کردن توانا هستن.در سکوت کردن هم توانا بودن زندگی خيلی زيباتر از اين ميشد.

و در آخر هم دکتر شريعتی ميگه:
؛...سرمايه ماورايی انسان به اندازه حرفهايی ست که برای نگفتن دارد ...؛

 

نادیا با ناگفته هایش رفت

نوشته‌شده توسط nashenakhte


نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم

نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم

من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام و مهر ببايد به دهانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم

گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دايم به فغانم
برای اطلاعات بیشتر بر روی لینک داده شده عنوان کلیک کند

 

عشق وديوانگي

نوشته‌شده توسط nashenakhte

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود،فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند،آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدندخسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت:بياييد يک بازي کنيم مثلآ قايم باشک.همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم ، منچشم مي گذارم.و از آنجايي که هيچ کس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن ...يک...دو...سه...همه رفتند تا جايي پنهان شوند!لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کردخيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.اصالت در ميان ابرها مخفي گشت.هوس به مرکز زمين رفت.دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم،اما به ته دريا رفت.طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد.و ديوانگي مشغول شمردن بود.هفتادونه...هشتاد...هشتادويک...همه پنهان شده بودند ،جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان کردن عشق مشکل است.در همين حال ديوانگي به پايان شمارش ميرسيد.نود و پنج...نود و شش...نود و هفت.هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم مي آيم ، دارم مي آيم.و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود ، زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود. دروغ ته درياچه،هوس در مرکز زمين،يکي يکي همه را پيدا کرد بجز عشق.او از يافتن عشق نا اميد شده بود.حسادت در گوشهايش زمزمه کرد،تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است.ديوانگي شاخه چنگک مانندي را از درخت کند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند.او کور شده بود.ديوانگي گفت:من چه کردم ، من چه کردم ، چگونه مي توانم تورا درمان کنم عشق پاسخ داد:تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري بکني، راهنماي من شو. .. و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور
است و ديوانگي همواره کنار اوست

 

عمل

نوشته‌شده توسط nashenakhte

در زندگي هيچ گره‌ و مشكلي نيست كه ما خود باعثش نبوده باشيم .حالا برو بگرد ببين چه كردي؟ كجا دلي شكستي؟ كجا حقي پايمال كردي؟ كجا ديني ادا نكردي؟ خودت پيش قدم شو اگر نه روزگار دادخواه سختگيريست گاه از فكر ما هم نمي‌گذرد چه رسد به عمل
برگرفته از وبلاگ دختر کولی

 

ادکلن

نوشته‌شده توسط nashenakhte

:چیزی که این روز ها جالب به نظر اومده
.بعضی ها بوی ادکلن بعضی های دیگه رو می دهند
**********
یه آهنگ خوشگل از بابک به نام مریم

 

شکلات

نوشته‌شده توسط nashenakhte

دیروزتو دانشگاه 4 تا شکلات و دو تا رولت و یه دونه گز خوردم , آرش یه لایحه تصویب کرد که من و بهزاد دیشب تو بیمارستان قرار ملاقات داشته باشیم .تازه از استاد راجع به گوشی موبایل می پرسیدم استاد گفت از اون هایی که تخصص بیشتری دارن بپرس بعدش دیدم همه رفتن کنار جا برای بهزاد باز کردن . با خودم گفتم نه !!!!!!!!!!!!یعنی این کاره بوده و ما نمی دونستیم؟؟؟

 

افشین

نوشته‌شده توسط nashenakhte

چه آهنگ قشنگیه
شنیدین ؟؟
دیگه ازت بدم میاد
...
دیگه ازت بدم میاد عروسک بی نمک
...

 

جبرا خليل جبرا

نوشته‌شده توسط nashenakhte

يكديگر را دوست بداريد . اما از عشق زنجير مسازيد
بگذاريد عشق همچون درياي مواج ميان ساحلهاي جانتان در تموج واهتزاز باشد
جامهاي يكديگر را پركنيد اما از يك جام منوشيد
از نان خود به يكديگر بدهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد
به شادماني با هم برقصيد وآواز بخوانيد اما بگذاريد هريك براي خود تنها باشيد
همچون سيمهاي عود كه هريك در مقام خودتنها ست . اما همه با هم به يك آهنگ مترنمند
دلهايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يكديگر ندهيد
زيرا تنها دست زندگي است كه مي تواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد
در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك
از آنكه ستونهاي معبد به جدايي بار بهتر كشند
.وبلوط و سرو در سايه هم به كمال ورويش نرسند

 

شادمهر

نوشته‌شده توسط nashenakhte

((شادمهر: (( اصل عشق و حاله
آهنگ به این خوشگلی
من حال می کنم با شادمهر
امروز اینجانب آزمون دارد , اونم چه آزمونی ! جشنواره دوسالانه حکمت مطهر. بنده هم اصلا کتاب جناب حاج آقا مطهری را نخوانده و نمی دانم اون جا برم چی کار کنم

 

وقایع الاتفاقیه اندر دیروز

نوشته‌شده توسط nashenakhte


مکان : دانشگاه کلاسسیستم عامل

این دوست با سیاست هر کاری میکنه که من تو دانشگاه تنها و بی کس بشم نه تنها موفق نمی شه , بلکه برعکس نتیجه کار به خودش برمی گرده .دیروز سر کلاس سیستم عامل استاد داشت توضیح می داد من به این ماجرا فکر می کردم به جای اینکه بنویسم ((این روش ساده ترین الگوریتم زمانبندیه ؛ نوشتم : ابن روش ساده ترین الگوریتم تنهاییه !!)) اونوقت سر کلاس جلوی استاد اونم کی ؟ استاد سیستم عامل زدم زیر خنده , استاده یه نگاهی کرد و خندید

******
مکان : همون خراب شده قبلی
استاد گفت: زمانبندی اول کوتاهترین کار ؛ رفت پای تخته نوشت
shortest – job – first
حمید مثل کلاس اولی ها که اول کلمه رو بلند میخونند وهمزمان می نویسند بلند خوند شرت

 

عید

نوشته‌شده توسط nashenakhte

عید سعید فطر مبارک

 

چقدر یه آدم باید حسود باشه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

چقدر یه آدم باید حسود باشه که انقدر هم کلاسیش رو اذیت کنه
اون موقع ها که میرفتم پیشش و باهاش خوب بودم انگار که نه انگار ایشون رفته زیر اب منو زده , خانم زورش میومد حتی جواب سلام بده و...
حالا که محلش نمی دم هی خودش رو به من می مالونه . اخیرا هم با هرکی راه برم یا حرف بزنم بافاصله بعدش میره خراب کاری
مثلا تو این مدت نسرین با من می اومد . حالا خانم می خواد جلو این کار رو بگیره دیروز بعد از ظهر وقتی کلاس تموم شد انقدر توی حیاط نسرین رو نگه داشت که من دیرم بشه و برم. یه کار دیگه رو هم شروع کرده از طریق منا به خوابگاه داره نفوذ میکنه,که مثلا منو پیش اونها هم خراب منه . الحمدلله من که انقدر بین بچه ها محبوبم که این آدم بی جنبه بی شخصیت هر کاری بکنه باز هم خراب نمیشم .
البته این کار های اون یه چیز دیگه رو هم ثابت می کنه خیلی از دست من حرص می خوره . حلا چرا ؟ خدا داند و بس . اما آدم حسود آخرش هم که شده کارش به شکست و بد بختی میکشه . اینو از خودم نمی گم تاریخ ثابت کرده ؛گرچه همین الان هم ثابت شده هست چون ایشون هر روز سردرد و حالت تهوع و... دارند . به نظر من همه اش از حسودیه.

 

(( خدا عشق است ))

نوشته‌شده توسط nashenakhte

.آرام باش و بدان من خدا هستم
.خوشا به حال پاكدلان زيرا آنان خدا را خواهن ديد
.به خدا نزديك شو تا خدا هم به تو نزديك شود
.از صميم قلب به خدا اعتماد كن . به اشراق خودت اتكا مكن . به هر راهي ميروي او را در نظر آور ، تا او راه را برايت راست كند
.نگران فردا مباش ، فردا به قدر كافي تگراني هاي خود را دارد
.لزومي ندارد بر مشكلات هر روز بيفزايي
.تا تغيير نكنيد و مانند يك بچه نشويد، به ملكوت خداوند داخل نخواهيد شد
.خود را با شفقت ، مهرباني ، فروتني ، نرمش و شكيبايي بپوشانيد
.يكديگر را تحمل كنيد . اگر كسي از ديگري شكايتي داشت ، يكديگر را ببخشيد
.از همه مهمتر اينكه خود را با عشق بپوشانيد، كه همه كس را با همههنگي به يكديگر پيونده مي دهد
.باد هر كجا كه بخواهد مي وزد. مي توانيد صداي باد را بشنويد ، اما نمي توانيد
.بگوييد از كجا مي آيد ، يا به كجا خواهد رفت . كسي كه از روح القدس متولد شده هم همين طور است
.هيچ كس خدا را نديده است ، اما اگر ما يكديگر را دوست بداريم
.او در ما ساكن خواهد شد و عشق او در ما به كمال خواهر رسيد
خداوند از شما چه مي خواهد جز اينكه عدالت را برقرار كنيد ، مهرباني را دوست بداريد و با خداي خود فروتن باشيد؟

 

.متن زيراز كتاب" باراني بايد تا كه رنگين كماني برآيد"انتخاب شده
.در اندرون هريك از ما فاتحي زيست مي كند
.پيروزمندان فاتحان لحظه هايند
.وشكوه زندگي را در كام فرصت ها مي جويند
بسان همه ي آدميان
.آري از شكست مي ترسند
.اما عنان خويش به وحشت نمي سپارند
فاتحان هرگز به نام نوميدي
.پاي خويش وا پس نمي كشند
.فاتحان مفهوم شگفت انعطاف را خوب مي دانند
,و خوب مي دانند كه پيوسته راهي ديگر هست
.و جانشان همواره آميخته شوقي ست به آزمون تمامي راه هاي زندگي
.فاتحان مي دانند كه پا بر قله ي تكامل ندارند
در آيينه ي صداقت به حرمت
.ضعف خود را نظاره مي كنند
و آنگاه با تمام نيروي خويش
.گام هاي تعالي را استحكام مي بخشند
.فاتحان به زمين مي افتند اما بر زمين نمي مانند
فاتحان مي دانند كه نه سرنوشت ,شرنگ تلخ شكست به كامشان مي ريزد
.و نه بخت ,جام پيروزي در كفشان مي نهد
,فاتحان هميشه گناه خطا هاي خويش را بر دوش مي گيرند
در انديشه هاي خويش ساختن را جستجو مي كنند
.و در دل هر چيز ,دست به سوي خوبي ها مي گشايند
,و دستانشان ايجاز بهار است
.كه به يمنش زردترين ساقه ها بارور مي شود و به گل مي نشيند
.فاتحان به راهي كه بر مي گزينند مومنند
سخت و ناهموار شايد
.و به چشم ديگران ,بي سرانجام و ناگوار
.فاتحان واژه صبر را مي شناسند
"آنها ميدانند كه" ارزش هر چيزي به عمري ست كه درآن صرف مي كني

 

یه نصیحت دوستانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

هیچ وقت نذار یه عشق که می دونی فرجام نداره از پشت سر غافلگیرت کنه

 

وقتی دلت میگیره

نوشته‌شده توسط nashenakhte


وقتي دلت ميگيره .. وقتي دلت آواره ميشه .. وقتي هيچ سرپناهي نداري .. وقتي احساس ميکني توو هفت آسمون يه ستاره نداري ..
وقتي مي فهمي که دنيا با همهء قشنگيهاي زود گذرش فقط يه بازي بوده و تو بازيگرش ... وقتي چشات پُر از اشک هست و يه شونهء مهربون برا گريه کردن نداري ..

وقتي چشماتو مي بندي و مرگ رو آرزو ميکني .. او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملي که باعث اين اتفاق شده اند نگاه کن ...


اگر تونستي چيزهايي رو که بدست آوردي، ببيني،بفهمي و درک کني ... اونوقت تو برنده اي حتي اگر به ظاهر بزرگترين شکست زندگيت رو تجربه کرده باشي! چون با چيزهايي که بدست آوردي ميتوني آينده ات رو با پايه هاي محکمتر بنا کني ..

این حرف خیلی قشنگ و پر معنیه

(سعي کن حکمت زندگيت رو بفهمي ... ببين در عوض چيزهايي که از دست دادي چي بدست آوردي ؟)

 

؟؟؟؟

نوشته‌شده توسط nashenakhte

هیچ کس آتشی نمی افروخت           زآتش خویش هر کسی می سوخت
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راسته؟؟؟؟؟

 

خدا همه مریض ها رو شفا بده

نوشته‌شده توسط nashenakhte

سرما خوردم شدید
مثل اینکه ویروسه از نوع ویژوال ویروس دات نت هستش تقریبا از پا در اومده بودم و یه دیدار مختصر با عزائیل داشتم
چه میشه کرد یه آدم عقده ایی تو کلاس ما هستش تو این موقع سال کولر روشن میکنه واسه اینکه من از ردیف جلو بلند کنه
خدا شفاش بده

 

تنهایی

نوشته‌شده توسط nashenakhte

تنها بودن بهتر از رفيق بد داشتن است.

 

نخوندم , ولی !

نوشته‌شده توسط nashenakhte

فیزیک نخوندم , ولیمی دونم « هر عملی را عکس العملی است...»
فیزیک نخوندم , ولیمی دونم « هر عملی را عکس العملی است...»
شیمی نخوندم , ولیمی دونم اگه عشق نباشهملکول های هیدروژن و اکسیژن نمی تونن اینقدر محکم همدیگه رو فشار بدنکه اشک جفتشون در بیاد

راستی ؛تو گفتی ریاضی خوندی ؟اگه راست می گی بگو ببینممن تو رو چند تا دوست دارم !؟
درست و کاملش مال امیده

 

لوله کش یا دانشمند !؟

نوشته‌شده توسط nashenakhte

....آلبرت انیشتین اعلام کرد؟

 

عطر گل سرخ

نوشته‌شده توسط nashenakhte

   خودت را دوست داشته باش تا به ديگران فرصت دوست داشتن بدهي.
  براي عشق هيچ گاه دير نيست. پس نگران گذران عمر نباش.
  عشق در بستر زمان شکل مي گيرد. پس بايد صبور باشي.
  تا نگردي گمشده خود را نمي يابي و اگر هم بيابي قدر آن را نمي داني. پس هيچگاه از جستجو باز نايست.
  سعي کن خودت باشي. گمشده واقعي تو تو را آنطور که هستي دوست مي دارد نه آنطور که خود مي پسندد.
  عشق در بستر ارتباط شکل مي گيرد. پس سعي کن به آنکه دوستش داري نزديکتر شوي.
  گمشده واقعي تو ابتدا عاشق سيرت توست بعد عاشق صورت تو. بنابراين خيلي دربند ظاهر خود نباش.
   بيشترين لذت عاشق از عشق است نه از معشوق. پس سعي کن عاشقتر باشي.
   نمي توان کسي را به زور عاشق کرد. فقط مي توان عاشق بود و مهربان و اجازه داد تا عشق در معشوق رشد کند. اگر هم معشوق نصيب عاشق نشد لااقل عشق او نصيب عاشق گشته است.
  کسی به کسی شک نمیکنه مگر اینکه خودش یه جای کارش بلنگه
  اگر مبنای ادم شناسی کسی این بود که هیچ کس قابل اعتماد نیست مگر اینکه خلافش ثابت بشه بدون  که اون ادم نمیشه روش حساب احساسی باز کنی
  اگر کسی قدرت کمک کردن به بقیه رو داشته باشه ولی کمک نکنه یه روز اگه شما دست یاری به طرفش دراز کنی دست رد به سینت میزنه
  اگه میخوای رازت همیشه راز بمونه حتی برای خودتم تعریفش نکن
 
و حالا
شاخه گلی برایت خواهم فرستاد . ۹ تا طبیعی و ۱ مصنوعی . بروی آن کارتی میگذارم و بر آن خواهم نوشت :
 تا زمانی که آخرین گل پژمرده بشه دوستت خواهم داشت .

 

به همه مهر بورز

نوشته‌شده توسط nashenakhte

.مهرورزي کليد ورود به دنياي عشق و زندگي ست
. براي سالم نگه داشتن يک رابطه ، چند نکته را رعايت کن
به رابطه ي موجود ، عشق و ايثار ، معتقد و متعهد باش
خود را وقف ديگران کن
. شوخ طبعي کودکانه ات را فراموش نکن
. يادت باشد ، همه ي افراد حتي در سختي ها شايسته ي رفتار محترمانه هستند . هم شما ، هم ديگران
هر رابطه اي به مهر ، توجه و احترام نياز دارد
. در صورت بروز اشتباه از جانب شما ، اين جمله را فراموش نکن و بي تکبر باز گو کن : « معذرت مي خوام ، دوستت دارم »
. يادت باشد ، بخشندگي يکي از روش هاي مهر ورزيدن است . هنگامي که مي بخشي ، خداي گونه مي شوي
. مسئوليت پذير باش ، و نسبت به آنچه انجام مي دهي هشيار باش
. پيش از خودت و بيش از خودت ، به فکر جمع باش
معاشرت با کودکان را حفظ کن . آنها معاشران خوبي هستند ، زيرا صادق ، کنجکاو ، و گرفتار کشف جهان هستند . به راحتي مي خواهند ، و به راحتي مي بخشند . کافي ست از کودکي نصف دارايي اش را ، که مي تواند تنها يک بسته آدامس باشد ، بخواهي . او همه ي بسته ي آدامس را به طرفت دراز مي کند
. مهربان باش ، مهربان باش ، مهربان باش
و
...

 

عقب مونده

نوشته‌شده توسط nashenakhte

امروز شنبه است اول هفته . فکر می کردم کارهای تابستون رو هفته پیش تموم می کنم و دیگه میام سر وقت پاییز و ترم جدید اما ای دریغ هنوز هم باید بدوم تا به کارهای عقب مونده برسم . خدا کنه طی این دو روز تموم بشه.
امروز یه روز سفید قشنگ باید بشه .امیدوارم

 

ماه نو

نوشته‌شده توسط nashenakhte

ماه رمضان هم اومد تا امسال چی بخوایم از خدا

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

هر چه خدا خواست همان می شود
آنچه دلم خواست نه آن می شود
این حقیقت داره؟
راستی آهنگ جدید شادمهر عقیلی رو برید ببینید خیلی قشنگه اسمش هست
mahal
من این آهنگ رو خیلی دوست دارم

 

از عجایب

نوشته‌شده توسط nashenakhte

برای پروزه پایان ترم با استاد صحبت می کردم که حمید ایستاده بود و بعد پیشنهاد داده روی یه پروژه ی نسبتا سنگین با هم کار کنیم . نمی دونم چی کار کنم فعلا در حال تفکر هستم ایشون منتظر جواب

 

علت غیبت

نوشته‌شده توسط nashenakhte

تو این مدت که نبودم چیپ اصلی مادربوردم سوخته بود

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

سرم شلوغه انقدر که حتی وقت نفس کشیدن ندارم. فعلا دارم می دوم تا به زندگی برسم

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

!سکوت کن
سکوت کن به یاد آنکه در سپیده جان سپرد
!سکوت کن
سکوت کن به یاد آنکه با امید خلق مُرد
سکوت کن به یاد خشم آن همیشه سر بلند
سکوت کن به یاد آنکه عاشقانه زخم خورد
تو از سکوت اگر ، اگر به خشم می رسی سکوت کن
اگر به خشم می رسی سکوت کن
......................

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

ایم سیکل

 

نامه های عاشقانه

نوشته‌شده توسط nashenakhte


نامه های عاشقانه خیلی کار قشنگیه تا آخرش صبر کنین اولش یه ضد حاله بعدش کلی حاله

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte


سلام آقا
! بستنی میهن دارین
! یا یه لباسی با آرم بستنی میهن
!!!خوش رنگ باشه به رنگ پوستم بخوره
مااااماااااااااااااااااااااااا

 

سلامی چو بوی آشنایی

نوشته‌شده توسط nashenakhte

پنج شنبه با تاخیر وارد دانشگاه شدم , جایی برای نشستن نبود.ته کلاس بچه های خوابگاه برام یه جا نگه داشته بودن (خدا خیرشون بده) . ملیحه کارورزیش رو تو دانشگاه سپری می کنه برام از ظرفیت و ووضعیت جدید من گفت و اینکه پنجاه پنجاه می تونم امید داشته باشم , دلم ریخت . دوست داشتم قطعی باشم به خصوص که سی و چند صدم با نفر قبل از خودم اختلاف داشتم و این اختلاف مربوط می شد به ترم دوم


خونه رو گرفتم مامان گوشی رو برداشت. براش گفتم که قبولی من پنجاه پنجایه . مامان خیلی آروم بود و با صحبت هاش منو آروم کرد .وقت استراحت کلاس کار آفرینی با یکی از بچه ها رفتم گالری همو ن پاتوق همیشگی . این دفعه نمایشگاه عکس بود عکس هایی از معدن , کار هنرمند خوبمون حسین کا ظمی . موضوع عکس ها , زاویه دوربین , نور و حتی سایه ها خیلی خیلی خیلی قشنگ بودند

بعد از تمام شدن کلاس ها رفتم ساختمان اداری دانشگاه برای همین وضعیت پنجاه پنجاه صحبت کنم دوست ساده دل و باسیاست هم برای گرفتن تاییدیه دانشگاه آزادشون اومده بودن . من تمام حواسم به کار خودم بود و احتیاج به سکوت و محیط آروم داشتم , برگشتم کنار آبنمای حیاط تا وقتی مسئول ها برسن

 

(شانسی از آسمون(هدیه خدا

نوشته‌شده توسط nashenakhte

امروز یه روز عالی دیگه بود تو اتاق کناری داشتم آمار نیروهای انسانی رو می گرفتم که مهندس اومد با اشاره بهم حالی کرد که تلفن . رفتم اتاقم آقای ... پشت خط بود یه خبر باورنکردنی بهم داد و گفت برای تصمیم گیری یک ساعت وقت دارم فکرش رو بکنید!!!یک ساعت وقت برای تمام آینده مرخصی گرفتم به مامان زنگ زدم تا نصفی از کار ها رو مرتب کنه بعد از 45 دقیقه رسیدم خونه تلفن و تلفن کشی به دو تا از استادام, یکی از همکارام, دوست مامانم . قبلش هم مامانم به پسر خاله , نوه عمه بابام و داماد داییم زنگ زده بود که هر کدوم خودشون یه فیلم سینمایی اند. خلاصه دوباره با آقای...تماس گرفتم و سه تا اولویتم رو بهش گفتم .بعدش بابا زنگ زد مامان خبر رو بهش داد واقعا خوشحال شد , این رو از صداش حس میکردم . می گفت نتیجه تلاش دخترمه . مامان می گفت عاقبت کارهای خیر تویه . گریش گرفت . مامان امروز سه بار از سر شوق بغض کرد شاید هم گریه
امروز به امید سر زدم اشک گلش قشنگ بود

 

ناتانائیل

نوشته‌شده توسط nashenakhte

ناتانائیل،کاش هیچ انتظاری در وجودت حتی رنگ هوس به خود نگیرد،بلکه تنها آمادگی برای پذیرش باشد.منتظر هر آن چه به سویت می آید باش و جز آن چه به سویت می آید ، آرزو مکن.جز آن چه داری آرزو مکن.بدان که در لحظه لحظه ی روز می توانی خدا رابه تمامی در تملک خویش داشته باشی.تملک خدا یعنی دیدن او،اما کسی به او نمی نگرد. ناتانائیل تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود.در انتظار خدا بودن ،ناتانائیل، یعنی در نیافتن این که او را هم اکنون در وجود خود داری.تمایزی میان خدا و خوشبختی قائل مشو و همه ی خوشبختی خود را در همین دم قرار بده. به شامگاه چنان بنگر که گویی روز بایستی در در آن فرو میرد؛و به بامداد پگاه چنان که گویی همه چیز در آن زاده می شود. نگرش تو باید هر لحظه نو شود.
-----------------------------------
ناتانائیل ، سرچشمه ی همه ی درد سرهای تو ،گوناگونی چیز هایی است که داری.حتی نمی دانی که از آن میان کدام را دوست تر داری و این را در نمی یابی که یگانه دارایی آدمی زندگی است.حتی کوتاه ترین لحظه ی زندگی نیز از مرگ زورآور تر است و آن را انکار می کند.مرگ چیزی نیست جز رخصتی برای زندگی های دیگر،برای این که همه چیز پیوسته نو شود،برای این که هیچ یک از صورت های زندگی "آن" را بیش از زمانی که برای شناختنش ضروری است،در اختیار نگیرد.خوشا لحظه ای که سخن تو طنین افکند
-----------------------------------
ناتانائیل، در پی آن مباش که در آینده گذشته را بازیابی.تازگی بی مانند هر لحظه را دریاب و شادمانی هایت را تدارک مبین.چگونه پی نبرده ای که هر سعادتی زاییده ی تصادف است و در هر لحظه هم چون گدایی بر سر ظاهر می شود.بدا به حالت اگر بگویی که خوشبختی ات مرده است، چون تو آن را "بدین سان" در رؤیاهایت ندیده بودی.رؤیای فردا مایه ی شادی است ،اما شادی فردا چیز دیگری است ؛و خوشبختانه هیچ چیز به رؤیایی که از آن در سر می پروردیم مانند نیست،چون هر چیزی ارزشی "دیگر"دارد. دوست ندارم که به من بگویی: بیا ،این شادی را برایت تدارک دیده ام؛من تنها شادی های تصادفی را دوست می دارم، و آن هایی را که با بانگ من ازد ل سنگ بیرون می جهند.
-----------------------------------
ناتانائیل ، به تو خواهم آموخت که زیبا ترین هیجان های شاعرانه ، هیجان هایی است که از هزار و یک دلیل وجود خداوند به آدمی دست می دهد.برخی احساس عشق به خدا را دلیل وجود "او" می دانند.از همین روست که من هر چه را دوست داشته ام خدا نامیده ام ، و از همین روست که خواسته ام همه چیز را دوست بدارم.
هر جا که نمی توانی بگویی : چه بهتر؛ بگو: عیبی ندارد. در این گفته نویدی بزرگ برای خوشبختی نهفته است. برخی لحظه های سعادت را هدیه ی خداوند می دانند ، و برخی دیگر آن را هدیه ی چه کس دیگری؟... ناتانائیل ، خدا را از خوشبختی ات جدا مدان...
-----------------------------------
آندره ژید
امروز شانس به من رو کرد. خداجون ازت متشکرم ,به خاطر تمام چیزهایی که دادی و تمام اون چیزهایی که گرفتی
.احتمال میدم بریتنی جان دو قلو بیاره یا اگه یکیه حتما از نوادگان ادیسه هست . اگه باور نمی کنید اینجا رو بتماشایید

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

 

روز پدر مبارک

نوشته‌شده توسط nashenakhte

روز پدر رو به همه پدر ها تبریک می گم. به خصوص بابا و آقاجون خودم
و البته اونهایی که حق پدری به گردن ما دارن مثل آقا رجب که خیلی مدیونش هستم
و تا آخر عمرم خاک پاشم

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود . او منو "داداشي" صدا مي كرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشد
اما اون توجهي به اين مسئله نمي كرد . آخر كلاس پيش من امد و
: جزوه جلسه پيش رو از خواست من جزومو بهش دادم نهم گفت
"متشكرم " و گونه من رو بوسيد . مي خوام بهش بگم مي خوام اينو بدونه من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما.....من خجالتي هستم... علتش رو نمي دونم
تلفن زنگ زد . خودش بود گريه مي كرد . دوست پسرش قلبش رو شكسته بود . ار من خواست كه برم پيشش . نمي خواست كه تنها باشه
من هم اين كار رو كردم وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم تمام فكرم
متوجه اون چشمان معصومش بود آرزو مي كردم كه تمام عشقش متعلق به من باشه . بعد از دو ساعت ديدن فيلم و خوردن سه بسته چيپس خواست بره بخوابه به من نگاه كرد و گفت : " متشكرم " و گونه من رو بوسيد . مي خوام بهش بگم مي خوام اينو بدونه
من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما.....من خجالتي هستم... علتش رو نمي دونم
روز قبل از دانشگاه پيش من امد و گفت : قرار به هم خورده اون
نمي خواد با من بياد من با كسي قرار ندارم . ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگر زماني هيچكدوممون براي هر مراسمي پارتنر نداشتيم
با هم ديگه باشيم درست مثل يه " خواهر و برادر" ما هم با هم به جشن رفتيم .جشن به پايان رسيد من پشت سر اون كنار در خروجي ايستاده بودم . تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود .آ رزو كردم كه عشقش متعلق به من باشد اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو مي دونستم به من گفت : " متشكرم شب خيلي خوبي داشتيم " و گونه من رو بوسيد . مي خوام بهش بگم مي خوام اينو بدونه
. من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما.....من خجالتي هستم... علتش رو نمي دونم
به روز گذشت . سپس يك هفته . يكسال ...... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد . من به اون نگاه مي كردم
كه دروست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره
مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهي نمي كرد
و من اينو مي دونستم . قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من امد با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي . با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روز شونه من گذاشت و آروم گفت : تو بهترين دادشي دنيا هستي متشكرم و گونه من رو بوسيد . مي خوام بهش بگم مي خوام اينو بدونه
. من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما.....من خجالتي هستم... علتش رو نمي دونم
نشستم روي صندلي . صندلي ساقدوش . توي كليسا . اون دختره حالا داره ازدواج مي كنه من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد
. با مرد ديگه اي ازدواج كرد . من مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه اما اون اينطور فكر نمي كرد و من اينو مي دونستم
اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت : تو آمدي ؟
" متشكرم " . مي خوام بهش بگم مي خوام اينو بدونه
. من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما.....من خجالتي هستم... علتش رو نمي دونم
سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه مي كنم كه دختري كه منو رو دادشي خودش ميدونست توي اون خوابيده . فقط دوستان دوران تحصيلش
دور تابوت هستن . يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه . دفتري كه دوران تحصيلش اون رو نوشته بود . اين چيزي است كه اون نوشته بود
" تمام توجهم به اون بود آرزو مي كردم كه عشقش براي من باشه اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم . من مي خواستم كه بهش بگم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من داداشي باشه . من عاشقش هستم . اما...... من خجالتي ام ....... نميدونم چرا ............
. هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوست دارم

-------------------------------------

خوب نظرتون در موردش چي بود ؟؟
خواهش می کنم برای این مطلب حتما نظر بدید. دوست دارم نظر همتونو بدونم .می تونید میل بزنید یا تو کامنت دونی همینجا بنویسید

 

!حرف ناگفته بغض گلوست

نوشته‌شده توسط nashenakhte

«!حرف ناگفته بغض گلوست»
اداره نرفتم کلاس داشتم ساعت 30/7 صبح اما من ساعت 30/8 رسیدم دانشگاه چون خیلی دیر حرکت کردم . امروز یه غریبه آشنا و یه آشنای غریبه دیدم!!! این روزها چیزهای عجیب زیادند
----------------------------------
!ساده است نوازش سگی ولگرد، شاهد آن بودن که چگونه زیرغلطکی می رود، و گفتن که سگ ِ من نبود
,ساده است ستایش گلی چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
! باری! زیستن سخت ساده است! و پیچیده نیز هم

 

فریاد

نوشته‌شده توسط nashenakhte

امروز مهمون یکی از همکارام شدم یعنی دیروز پیشنهادش رو داد منم قبول کردم . جاتون خالی عمرا فکرش رو نمی کردم یه آقا بتونه ساندویچ به این خوشمزگی درست کنه .پنج نفری (با حساب خودش ) ریختیم سرساندویچ ها, هیچی ازشون باقی نموند
--------------------------------------
امروز از اداره که برگشتم اینا رو داشت بخش می کرد . به نظرم خیلی قشنگه
خواننده: بیژن مرتضوی آلبوم: آواز خاموش ترانه: فریاد

خواننده: آریا آلبوم: جادو ترانه: دل من

 

یه سری روش های ابراز علاقه

نوشته‌شده توسط nashenakhte

!یه سری روش های ابراز علاقه وجود داره
!! بگرديد ببينيد كدومش به دردتون مي‌خوره
روش جوادي : اسمشو روي بازوت خالكوبي مي‌كني... يه نامه عاشقانه با چند بيت شعر كه با يه سري گل و پرنده تزئين شده، با موتور هوندا سر مسير دبيرستان گيرش مياري و نامه رُ بهش مي‌دي، بعد تك‌چرخ مي‌زني و ميري.
روش ياهومسنجري : خوبيش اينه كه لازم نيس توو چشاي طرف نيگا كني و اين براي آماتورها كمك خيلي بزرگيه... از آيكون‌هاي گوگولي مگولي هم مي‌توني براي رسوندن مفهوم استفاده كني . بديش اينه كه بعضي وقتا يه سوء تفاهمايي پيش مياد... خر بيار و باقالي بار كن... اين روش توصيه نميشه.
...روش بچه خرخوني : همون داستان جزوه و اينا كه خودت واردي
...روش خركي : جلوي يكي از اين پاترول سياها بوسش كن كه بدونه به خاطرش همه كار مي‌كني
روش مذهبي : به يكي از دوستاي متاهلت بگو تا به خانومش بگه كه به دختره بگه كه به باباش بگه كه اگر اجازه بدن آقاي احسان خان (مثلاً) به همراه خانوم والده برا امر خير خدمت برسن.
روش آماتوري : خيلي كم حرف مي‌زني... زياد عرق مي‌كني... چشتو به چشاش خيره مي‌كني... بعد هم يه دفعه رو تُ اونور مي‌كني يه وقت فكر نكنه كه به چشاش خيره شدي. (اونم همين كار رُ مي‌كنه). با هم ميرين فيلم مريم مقدس، سالن 1 عصر جديد... دستاتونُ ميدين به هم ... تنها چيزي كه نمي‌بيني فيلمه ... ايميل مي‌زنين ... تلفن مي‌زنين ... چت مي‌كنين ... بيرون مي‌رين ... چند ماه همين‌جوري مي‌گذره تا يه روز توي يه رستوران نزديك ميدون فردوسي مي‌گي مي‌دوني چيه؟ من ديگه نمي‌تونم بهت نگم من دوستت دارم خيلي زياد ... اونم قشنگ‌ترين لبخند دنيا رُ مي‌زنه و ميگي جدي مي‌گي !؟؟ (حالا مي‌دونه جدي مي‌گي ها...)بعد اونم بهت مي‌گه كه مي‌دونسته سه ماهه زور مي‌زني اينو بگي!!و يواشكي مي‌گه كه اونم بله...
....اين روش جواب داده . بهترين روشه

 

عشق

نوشته‌شده توسط nashenakhte

Of all earthly music از میان تمامی نواهای زمینی
that reaches the farthest into نوایی که به دور ترین نقطه در آسمان راه مییابد
heaven
Is the beating of a loving heart موسیقی موزون قلب عاشق است
****************************************************************
Love is the river of life in this world. عشق رود زندگی در جهان است
think not that ye know it who stand at میندیش که با دیدن جویباری کوچک

the little tinkling rill یا با رسیدن به نخستین چشمه حقیر
The first small fountain. عشق را شناخته ای

 

آهنگ

نوشته‌شده توسط nashenakhte

گروه پارت آلبوم: پری ترانه: یار قدیم


این دو تا رو می فزستم واسه خالی نبودن عریضه

 

روز نوشت

نوشته‌شده توسط nashenakhte

صبح از سرویس جا موندم بیست دقیقه دیر رفتم سرکار خوشبختانه مسئول قسمت ما هم نیومده بود چراکه درگیرکارهای نمایشگاهه . امروز دو نفر از اعضاء گروه اختاپوس ( یعنی حراست محترم اداره ) اومدن قسمت ما , چه شکل هایی !! پر از ریش پشم این چند وقت انقدر ریش و پشم دیدم که حالم از هر چی ریشه به هم می خوره
ساعت 2.15 دقیقه راه افتادیم به سمت کتابخانه . جای شما خالی یکی از همکلاسی ها روتوی کتابخانه زیارت کردیم
از کتابخانه سوار خط 12 شدیم که خانومی با دختر کوچولوش کنارم نشسته بود . قبل از یه چهار راه راننده نگه داشت و مسافرها سر ایستگاهشون پیاده شدن بعد هم راه افتاد که چراغ قرمز شد راننده ترمز زد , خانومه از ته اتوبوس اومد جلو گفت :( اقای راننده قربونت یه ترمز بزن !!! دوباره گفت آقای راننده قربونت یه ترمز بزن !!!همه زده بودن زیر خنده , آخه راننده بیچاره پشت چراغ قرمز ایستاده بود .خلاصه جمعیت حالیش کردن اگه می خوای پیاده شی بگو در رو واکنه .خانومه گفت آقا در رو واکن ,راننده محل نداد .خانومه گفت اگه در رو وا کنی ثواب می کنی انگار که رفتی کربلا . این دفعه دیگه همه منفجر شدن خلاصه چراغ سبز شد و راننده بعد از چهار راه نگه داشت و ماجرا ختم به خیر شد .
امروز از کتابخونه 5 تاسی دی با یک کتاب گرفتم . کیه که بخونه
دیروز عمو جونم اومده بود من دیدمش فکر کنین چقدر؟ اندازه یک روبوسی و چند دقیقه توی بغلش بودن همین !!.چون رفتم نهار بخورم ( ظهرها ساعت سه می رسم خونه و همه نهار خوردن ) وقتی برگشتم بابا خوابیده بود عمو هم دراز کشیده بود و فیلم نگاه می کرد فقط سرش و بازوهاش و نصفی از سینش رو دیدم اومدم تو اتاق خودم دراز کشیدم که استراحت کنم خوابم برد وقتی بیدار شدم عمو و بقیه حاضر شده بودن که برن خونه عمه ,سر و صداشون رو از توی پارکینگ می شنیدم . عمو رفت تا سال دیگه که بهش مرخصی بدن و من بتونم یه باردیگه عمو جونم رو ببینم . عمو دوست دارم ایندفعه حتی نتوتستم بهت بگم دوست دارم ولی اینجا می نویسم , دوست دارم- خیییییلی دوست دارم
این اهنگ رو تقدی می کنم به عموم و همه اونهایی که دوسشون دارم و دوسم دارن حتی اونی که نمی شناسمش
تو محشری از امید

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

حامد احتیاج به کمک داره یه سری بهش بزنید
حامد جان تو دانشگاه ما وجود داره فقط فقط قسمت دومش رو ندارن (روشن فکری) اگه می خوای بگو داداش , بسم الله , خودم واست آستین بالا می زنم تا از تعداد ترشیده ها یکی کم شه .

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

از ساعت 6.5 صبح سوار سرویس میشم میرم اداره , ساعت 3 سرویس میارتم اول بلوار. تا دوش می گیرم و نهار می خورم ساعت شده 4 اون موقعه که یه جنازه میافته روبروی تلوزیون حالا دیگه با این خستگی حتی کانال ها رو هم عوض نمی کنم فقط
PMC, T2
.دو کانالی که من این روز ها نگاه می کنم
************

خبر بعدی اینکه هنوزسه روز از شروع کارم رد نشده می خوان ببینن برای بعد از ÷ایان دوره حاضرم باهاشون کار کنم یانه؟ مسئول قسمتی که من اونجا کار می کنم برای تو شرکتش بهم ÷یشنهاد داده , خلاصه این روز ها فقط ÷یشنهاد های متفاوته که از دور و بر بهم می شه
************
سفر نامه رو طی چند روز آینده براتون می نویسم
جاتون خالی خیلی خوش گذشت

 

نوشته‌شده توسط nashenakhte

سلام
من برگشتم
فعلا بای